ردپا
 

وب‌نوشته‌هاي محمدرضا پويافر
 
نوشته شده در تاريخ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ توسط محمدرضا پويافر

یادم می آید که از کودکی از هوای ابری بدم می آمد. بین خودمان بماند، ولی از باران و برف هم خیلی خوشم نمی آمد، چون مرا از نعمت دیدن خورشید محروم می کرد. هنوز هم گاهی پرده اتاقم را کنار می زنم تا خورشید به آن سرک بکشد و با نورش دلگرمم کند. این روزها اما، کم آبی و خشکسالی، مرا دلتنگ ابرها کرده است. دبلتنگ باران، دلتنگ برف. هر روز صبح که از خانه بیرون می زنم به آسمان نگاه می کنم. دیگر مثل آن روزها از آسمان صاف شاد نمی شود. دوست دارم پایم در زمین گلی بپیچد و لباسهایم کثیف شود، اما باران باریده باشد. دوست دارم ماشینم مداوم با گل و لای خیابانها کثیف شود، اما برف و باران قطع نشود.

آن روزها که بچه بودم- یا بهتر بگویم، بچه تر بودم- از زمستان و سرما بدم می آمد و در عوض همیشه بی تاب گرمای تابستان و طراوت بهار بودم. اما این روزها که زمستان دیگر سرد نیست. می دانم که این سرد نبودن زمستان همراه با نباریدن و خشک ماندان زمین و لبهای تشنه آدمها است. حالا دیگر دوست ندارم زمستان برود و بهار بیاید. دوست دارم ننه سرما حالا حالاها پیش ما بماند. کارشناس هواشناسی در اعلام پیش بینی روزهای آینده می گفت که یک موج بارش دیگر تا قبل از 15 اسفند خواهیم داشت. این یعنی این که اگر زمستان که بماند باران و برف هم بیشتر می بارد. با خودم می گویم که ای کاش زمستان امسال طولانی تر از گذشته باشد و بهار دیرتر بیاید. بهاری که به معنای رفتن زمستان و مقدمه یک تابستان احتمالاً خشک و سوزان است؛ بهاری که مقدمه اش گرانی لباس و خوراکی و سایر اجناس برای خانواده هایی است که تاب پرواز به اندازه یک «مرغ» را هم ندارند. بهاری که در آن دیگر پول بلیط یک سفر به شهرستان برای دیدن پدربزرگ و مادر بزرگ هم به زور جور می شود؛ بهاری که ...

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ توسط محمدرضا پويافر

1- حدود 11 صبح بود. سوار تاکسی شدم. راننده تاکسی جواب سلام گرم مرا با گرمی و صمیمیت داد. یک مقدار که حرکت کرد، گوشی تلفنم زنگ خورد. جواب دادم. چند تا کار را هماهنگ کردم و صحبتم تمام شد. راننده جالبی بود. در ماشینش که یک پیکان دهه 60 بود، یک قوری داشت. جلو داشبوردش هم یک جای نگهداشتن فنجان نصب کرده بود. چای را برای خودش ریخت و در حین رانندگی شروع کرد به نوشیدن آرام چای. در طول مسیر یکی دو بار دیگر تلفن من زنگ خورد و من با حرارت زیاد کارها را با دفترم هماهنگ می کردم. آرام آرام به مقصد داشتیم نزدیک می شدیم. از من پرسید، آقا کدام سمت ترمینال پیاده می شی؟ جواب دادم: همین چند قدم جلوتر خوبه.

ترمز گرفت و روبه من کرد تا چیزی بگویم. حدس زدم الأن می خواهد در مورد کرایه حرفی بزند: ببین آقاجان تا الأن مهمان من بودی من هم چیزی نگفتم. اما الأن که می خوای پیاده بشی می گم. البته خیلی ببخشیدا ! خیلی ماشاء الله صدات هم بلنده، خیلی هم سرت شلوغه، خیلی مدیری! ولی اگه میشه وقتی سوار ماشین میشی با تلفن حرف نزن.

هیچ جوابی نداشتم. تا حالا نشده بود یک نفر اینطور به من از سر تواضع، از یک موضع ظاهراً پایین تر و تا این حد صمیمانه درسی به این بزرگی به من بدهد. سرم را با لبخندی از شرمندگی به علامت تأیید تکان دادم و گفتم چشم. موضوع پیاده شدن هم شانه ام را بوسید: موفق باشی.

2- در حال رانندگی هستم. رادیوی خودرو ام مثل خیلی وقتهای دیگر روی موج رادیو پیام است. رادیو پیام هم که معمولاً سه نوع برنامه بیشتر ندارد: موسیقی، اخبار و تبلیغات. در یکی از این تبلیغات رادیویی، مردی در حال صحبت با گوشی تلفن وارد تاکسی می شود. دارد به همسرش که آن طرف خط است می گوید که اجاق گازی که خریده چه مزیتهایی دارد و این که ........ به هر حال امرسان است. در حین توضیحات او به همسرش، راننده تاکسی هم نظر می دهد که: پشیمون نمیشی از خریدش.  با این صحبت، مرد مسافر که شاید از این حرف تصور کرده که راننده می خواهد به او تذکر غیر مستقیم بدهد که در تاکسی با تلفن صحبت نکند، با صدایی آرام تر به همسرش می گوید: ببین من الأن تو تاکسی ام، بعداً بهت زنگ می زنم. اما راننده سوء تفاهم! به وجود آمده را رفع می کند: نه اشکال نداره. قطع نکن. تازه اگر نظر من رو می خواهی، امرسان همه محصولاتش عالیه. من خودم یخچالش را هم خریدم.

3- خیلی حرفها زدیم و زدند و می زنند که تلویزیون یک دانشگاه است. و خیلی حرفها می زنیم و می زنند که راننده ها و آدمهای عوام ........ عوم اند دیگر، چه انتظاری از آنهاست. ولی گاهی از آنجا که باید آموزش ببینیم، بدآموزی میگیریم و از آنجا که انتظار نداریم، درس. از آنجا که ادعای آدم سازی دارد، آدم سوزی می بینیم و از آنها که ادعایی ندارند آدم سازی. به خودم یادآوری می کنم ه خیل یاز درسهای زندگی در خیابانها و بین همین مردم کوچه و بازار است و نه پشت رنگ و لعابها و تیپها و لباسهای شیک و مدارک و مدارج عالی.


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ توسط محمدرضا پويافر

آدمهاي اطراف ما ٣ دسته اند: ١-محترم‏ ٢- اجبارا محترم و ٣-غير محترم

اين طبقه بندي بر اساس مفهوم واژه محترم كه يك اسم مفعول در عربي است بر مي آيد‎‌، محترم يعني «محترم داشته شده».

بر اين اساس‏‌ آدمهاي محترم انسانهايي هستند كه با احترام به ديگران‏‌، رعايت شأن و حرمت آنها سزاوار احترام متقابل از سوي انسانهاي ديگر مي شوند‎‌، پس به شايستگي «محترم» هستند.

دسته دوم آنهايي هستند كه به دليل موقعيت اجتماعي يا پست و مقام و به تبع آن، قدرتي كه دارند يك نوع احترام توأم با ترس در ميان مردم يا زيردستان خود بر مي انگيزند. روسا، مديران و مسئولان يا كارمندان ادارات  كه كار مردم به او وابسته است‏، در خيلي از موارد مي توانند از اين دسته آدمها باشند، مگر آنكه مراقبت كنند كه در ورطه اين دسته از آدمها نيفتند. چون اين طبقه از آدمها در اصل از دسته سوم-يعني آدمهاي غير محترم هستند- كه به واسطه جايگاه و پستي كه دارند‏، احترام خريده اند، غافل از اين كه احترام و عزت خريدني و گرفتني نيست،‌ بلكه دادني است. در واقع آن «حق» است كه گرفتني است و «عزت» دادني است،‌ از سوي مردم به يك انسان عزيز.

و اما دسته سوم آنهايي هستند كه به دليل آنكه براي ديگران‏‌شخصيت و حرمت آنها احترام قابل نبوده اند يا فقط براي جايگاه ها و موقعيتها و پستها احترام كرده اند‏‌، شايسته احترام نيستند،‌ پس «غير محترم اند».

خدا كند يادمان بماند كه براي محترم بودن بايد ديگران را محترم داشت، چه فقرا چه ثروتمندان، چه روسا و چه زيردستان، چه كوچك و چه بزرگ را.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ توسط محمدرضا پويافر

با سلام و التماس دعا از دوستان و همراهان ختم قرآن به یاد معلم بروجردی مرحوم محسن خشخاشی؛ آخرین صفحات خوانده شده از قرآن که تا ساعت 9:00 صبح روز سه شنبه 11/9/93 در جدول زیر بروز شده، اعلام می شود. لیست جدول به ترتیب صفحات خوانده شده از قرآن مرتب شده و بنابراین صفحات باقی مانده در بین ردیف ها با رنگ سبز اعلام شده است. بر این اساس تنها 168 صفحه از دور اول ختم قرآن باقی مانده است که اگر عزیزان دقت کنند و با خودداری از خواندن صفحات تکراری از این صفحات باقی مانده قرائت کنند، امکان ورود به دور دوم، البته در صورت تمایل و مشارکت دوستان جدید، فراهم می شود. این دوره انشاء الله تا روز اربعین اباعبدالله ادامه خواهد داشت. 

یادآوری می شود برای این که صفحات تکراری نشود، لطفا صفحات جدید انتخابی را فقط در بخش نظرات همین یادداشت اعلام فرمایید.

صفحات

توضیحات

نام/ نام مستعارِ

صفحات تکراری

صفحه شروع

صفحه ختم

1

2

 

محمدرضا پویافر

 

3

10

 

سین جیم

 

10

20

 

دانشجو

صفحه 10

21

25

 

خانم مرادی

 

26

36

 

خانم عموزاده

 

37

40

 

نیسی

 

40

45

 

منصوری

صفجه 40

45

50

 

خانم غرباوی

صفحه 45

46

90

 

نوری نیک

46-51

51

51

 

خانم نادی

 

52

60

 

حیدری

-

61

61

 

دانش

61

62

81

کل جزء 4

دانش

-

91

127

 

بگری

-

128

150

 

خدابخشی

-

142

161

کل جزء 8

عبدالی

-

162

182

 

حسن پور

-

162

172

 

عزیزی

162-172

182

202

 

داوری

182

203

262

 

دانش

 

263

302

 

راه

 

صفحات باقی مانده: 303-381

382

401

کل جزء 20

دیناروند

-

صفحات باقی مانده: 402-439

440

445

 

شعبان

 

446

446

 

محمدرضا پویافر

 

447

457

 

آ.ا

 

458

490

 

شکلات تلخ

 

صفحات باقی مانده: 491-541

542

561

کل جزء 28

بگری

-

562

581

کل جزء 29

نوری نیک

-

584

604

کل جزء 30

سین جیم

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ توسط محمدرضا پويافر

یک هفته از مرگ معلم مقتول بروجردی آقای محسن خشخاشی می گذرد. درست پس از روزهای درگذشت ستارگان هنر و ورزش همچون مرتضی پاشایی و غلامحسین مظلومی، حالا یک ستاره دیگر از آسمان فداکاری و معلمی خاموش شد؛ با این تفاوت که هیچ کس برای او به خیابانها نریخت، هیچ آوازی زمزمه نشد، حتی یک دقیقه از اخبار تلویزیون به او اختصاص نیافت و هیچ آهنگ پیشواز تلفن همراهی به یاد او عوض نشد.

یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد من که خود از معلمان بروجرد است از این تأسف می خورد که برای تنبیه بدنی یک دانش آموز در یک مدرسه ی کشور سر و صدای زیادی به راه افتاد، اما در عوض برای جریحه دار شدن و مخدوش شدن حرمت معلمی، آن هم با تیزی خنجرِ خشونت و ناآگاهیِ یک دانش آموز، سر و صدایی نشد.

همانطور که برخی روزنامه ها و رسانه های مکتوب کشور برای ستاره های از دست رفته هنر و ورزش دوره ختم قرآن را اجرا کردند، امروز هم در ردپا، به یاد حرمت زیرپا گذاشته شده ی معلم بروجردی آقای محسن خشخاشی و به یاد احترام و بزرگمنشیِ یک شمع، دوره قرائت قرآن اعلام می کنم. 

بر این اساس، هرکس از دوستانی که این یادداشت را می بینند یا می توانند به دیگران اطلاع دهند و تمایل دارند، یک صفحه از قرآن را به یاد این معلم دلسوز- که ذکر صفات اخلاقی او را شنیده ایم- بخوانند و ثواب آن را هدیه به روحش کنند. هرکس که داوطلب بود، شماره صفحه ای را که می خواند در بخش نظرات اعلام کند تا از خواندن صفحات تکراری توسط دیگران جلوگیری شود. بهتر است اولین نفر از اولین صفحه قرآن شروع کند تا بتوانیم به سمت یک ختم کامل قرآن حرکت کنیم. انشاء الله که مقبول درگاه خداوند باشد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ توسط محمدرضا پويافر

1- طی ده روز اخیر سه چهره شاخص و ستاره های دیروز و امروز هنر و ورزش به دلیل سرطان جان خود را از دست دادند. مرتضی پاشایی، خواننده پاپ، مجید بهرامی هنرمند تئاتر و سینما و پس از آن غلامحسین مظلومی ستاره سالهای گذشته فوتبال ملی هرسه به دلیل سرطان خانواده، دوستان و تعداد زیادی از مردم را سوگوار کردند. رییس مرکز تحقیقات سرطان ایران می گوید(ایرنا، 17تیر93): ایران تقریباً بالاترین رشد سرطان را در جهان دارد.

2- امروز هرجا که پا می گذاری، رد پایی از اعتیاد هست. اعتیاد دیگر مسأله عجیب، جرم یا حتی یک برچسب خیلی منفی نیست. اعتیاد یک پدیده همه جایی است آن هم در جامعه ای که همه جای آن اعتیاد را بد می دانند.

3- طلاق که در گذشته هم ننگ خانواده و هم یک آسیب جدی بود، امروز در حال تبدیل شدن به یک اتفاق نه چندان غیرطبیعی است. امروز شاید هرکس در اعضای خانواده، خاطرات آشنایان، تجربیات خود یا اخبار رسانه ها، طلاق را مشاهده یا تجربه کرده باشد.

در نهایت، اگر از «بحران آب» که بحران اساسی جامعه ماست بگذریم. سه گانه بالا همه ما را در بر گرفته است. سه گانه ای که بیشتز از آنکه کار جدی برای آن انجام شده باشد، سوژه رسانه ها، خوراک طرح های پژوهشی پژوهشگران و بهانه ای برای ژست های متفکرانه است.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ توسط محمدرضا پويافر
وقتی محرم می رسد یادت باشد که فقط به او فکر کنی. به این که چطور، چرا، برای چه، برای که کشته شد؟ دلت را، دستت را، پایت را، چشمانت را، لبهایت را و ذهنت را، همه و همه غرق دریای عزاداری او کنی.

وقتی اینطور می کنی، همه آن تفکرات طول سال در مورد عزاداریها، هیأتها، عزاداران، رفتارشان و انتقاد به آنها را کنار بگذار؛

به این فکر نکن که چقدر از این مردم عزادار واقعی هستند و چقدر تظاهر می کنند؟

به این فکر نکن که چقدر از تاریخ عاشورا تحریف شده و چه مقدار از واقعیت آن برای ما مانده است؟

به این فکر نکن که چقدر از عزاداریها و خیمه های عزای حسین(ع) سوء استفاده و استفاده ی ابزاری می شود؟

به این فکر نکن که چقدر امام حسین(ع) در میان ما غریب است؟

به همه اینها و بقیه انتقادهایت صرفنظر از درستی یا نادرستی آنها، فکر نکن.

خودت را همانطور که منطق، معرفت واقعی، عقل و دین تو از حسین مجسم کرده به دل مردم به میان همان عوامی که گاه از آنها انتقاد می کنی و سعی در اصلاحشان داری بزن. غرق فریاد و ناله و اشک آنها شو و لذت ببر. بقیه حرفها و نقدهایت را بگذار برای بقیه ماه های سال. اینها را هم به خودم گفتم هم به تو.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ توسط محمدرضا پويافر

در میان نظراتی که در بخش نظرات خصوصی برایم گذاشته شده، پیامی را دیدم که خیلی درسها و نکات در آن بود. با حفظ مشخصات آن دانشجوی ناشناس و حذف بخش کوچکی از متن او که موجب شناخته شدن تقریبی او می شد، آن را نقل می کنم؛ شاید که درسی باشد برای همه ما:

سلام/بازهم مهروآغازی نو/اماآغازی متفاوت/سال گذشته خیلی هاخودشون وبرای کنکورآماده می کردند/نام دانشگاه های تهران برای ادامه ی تحصیل درمقطع ارشدذکرهمه شده بود/منم مثل بقیه بودم وفکرمی کردم رتبه ی تک رقمی کنکور ومیارم واین برای همه چیزکافی است/وقتی ازدانشگاه بروجردبه دانشگاهی دیگه نقل مکان می کنی اونوقت هست که خیلی تفاوتهاروحس می کنی/
دوست دارم تجربه ی خویش رادراختیارشمابگذارم تابقیه استفاده کنند چراکه همه مثل من از راهنمایی شمااستفاده می کنند/امادوست داشتم به صورت ناشناس بنویسم/
استادبزرگواردلیل عدم موفقیت خیلی ازما دانشجویان غرورکاذبی است که داریم/شایدجایگاه انسانهافقط وفقط باغرورشان تغییرکند./گاهی دیگران رابه سخره می گیرم وگاهی ناچیزشان می شماریم/من خودنمونه ی این موضوع هستم/وقتی یکی ازدانشجویان هم ورودی ماتقاضای فراخوان دانشگاه راپرمی کردبانگاهی تمسخرآمیزوکوچک کننده به اوحرفی رازدم که اکنون می فهمم خنده ی تلخ اوازصدهاحرف بدتربود/گاهی ماظاهراپیروزیم اما///
دانشجویی ازهم ورودی های ما بودکه فقط نام دانشجوسزاوارش بود/همیشه باهمه کنارمی آمد/لبخندهمیشگی اومانع ازدیدن غمهایش می شد/ازهمه مهمتراخلاقش که نشان ازشخصیت بزرگش بود/وقتی یکی ازاساتیدازایشان تعریف می کرددلمان می خواست این دانشجونیست ونابودشود/اماالان می فهمم که چقدراشتباه کردم/وقتی چندروزپیش فهمیدم که این دانشجودچاربیماری شده وباشرایط سخت درس خوانده به خاطرتمام اذیتهایی که کردم عذاب می کشم همیشه دوست داشتم دردش راببینم اماخیلی سخت بوددیدن این لحظه/امیدوارم دراین مهرشاهدسلامتی این دانشجوباشم/ازخداوندمنان هم طلب بخشش می کنم/امیدوارم درک کنم که لبهای خندان ازچشم های گریان بیشتردردمی کشند.فهم این موضوع برای من کافی است/
مهرتان مبارک.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۳ توسط محمدرضا پويافر

امشب، آخرین شب پاییز دارم رادیو هفت را می بینم. همان خانم مجری برنامه کودک زمان ما مجری یک بخش مربوط به کودکان امروز و البته کودکان دهه 60 است. یاد کارتونهای آن موقع زنده شد. زمستانهای سرد، وقتی که «بعد از ظهری» بودیم، تا مدرسه مان تعطیل بشود و راهی خانه بشویم، دیگر شب شده بود. شبهای بلند زمستان بود و سرما و یک کاپشن شمعی که به زور تا زیر کمرم را می پوشاند. مدرسه ما آن طرف چهار راه بود و خانه مان این طرف چهار راه. سر چهار راه یک مغازه تعمیرگاه تلویزیون بود. یک تلویزیون بزرگ را - که مثل همه تلویزیونهای موقع سیاه و سفید بود- را پشت شیشه رو به پیاده راه گذاشته بود که همیشه روشن بود. مدرسه ما در شیفت عصر ساعت 5 تعطیل می شد. اما کارتون چوبین هم ساعت 5 شروع می شد. در نتیجه در بهترین حالت، چند دقیقه ای از چوبین را از دست می دادم. این بود که گاهی سر چهار راه می ایستادم و کارتون را از قاب شیشه مغازه تعمیرگاه می دیدم. خوب یادم است که قسمت آخر آن را هم که چوبین «برونکا» را شکست داد از پشت شیشه همان مغازه دیدم. بعد از آن هم چه در تلویزیون و چه در صحنه جامعه به ندرت دیدم که چوبین برونکا را شکست دهد. آخر می دانید، برونکا یک موجود غول پیکرِ ترسناک بود که اصلاً حوصله دردسرهای موجوداتی مثل چوبین را نداشت.

اول مهر، روز خاطرات روزهای مدرسه به همه دانش آموزها و دانشجوهای دیروز و امروز مبارک. مبارک نه برای وارد شدن به کلاس درس و آموزش و این جور حرفها؛ بلکه برای دیدار دوباره آنها دوستشان دارید و فرصت ساختن خاطراتی که تا همیشه ی زندگی برایتان می ماند.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۳ توسط محمدرضا پويافر

1-بعد از بازی تیم ملی با بوسنی و آن باخت 3-1، شاید کمتر کسی فکرش را می کرد که مردم بازهم به خیابانها بریزند، اما ریختند. اگر تا قبل از این تصور می شد که فقط در مناسبتها و شادیهای خاص است که مردم به خیابانها می آیند، اما حالا می بینیم که فقط یک بهانه برای دیدن تعدادی زیادی از مردم در خیابان کافی است.

2-باختین نظریه پرداز مشهور مفهومی دارد به نام کارناوالی شدن فرهنگ.

کارناوال عبارت است از: جشن های خیابانی که گاه چند شبانه روز به درازا می کشد و آمیخته با زندگی روزمره عوام است. باختین کارناوال را در مقابل جشن های رسمی و حکومتی می داند. کارناوال با از میان بردن و نادیده انگاشتن مناسبات رسمی اجتماع و قوانین و هنجارها با زبانی بی پرده و گستاخانه خود را به نمایش می گذارد.

در کارناوال ادبیات غیر رسمی و مردمی فرصت می یابد که در متن رسمی و هنجارمند جامعه که توسط ساختارها و قوانین رسمی باز تولید می شود، رخنه کند و به صورت مقاومت در مقابل آن خود را عرضه کند.کارناوال ،رهایی یافتن از گفتمان مسلط و نظام های سیاسی و قواعد و قوانین هایشان می باشد. بنابراین از نظر باختین کارناوالی شدن نوعی تسخیر عرصه‌ی عمومی فرهنگ از سوی مردم- یعنی سازندگان اصلیِ فرهنگ- است. بر این اساس، هرچند برخی، «کارناوالی‌شدن» را امری منفی و یک آسیب برای جامعه می‌دانند، اما بررخی دیگر همچون خودِ باختین برعکس، آن را مظهر، جلوه و نمودِ عرضه‌اندام فرهنگ غیر رسمی در مقابل فرهنگ رسمی و دیکته‌شده‌ی جامعه می‌داند. هرچه در یک جامعه شکالف بیشتری بین فرهنگ رسمی(آنچه از سوی دولت عرضه می‌شود) و فرهنگ غیر رسمی(آن بخش از فرهنگ که «عرف» نام دارد) بیشتر شود، تمایل مردم برای استفاده از هر فرصتی- حتی بازیِ باخته‌ی تیم ملی در برابر بوسنی-برای ریختن به خیابان و راه انداختن کارناوال شادی بیشتر می‌شود. به این معنا کارناوال، فرصتی برای جمع‌شدن، خندیدن، بوق‌شدن، فحش‌دادن!، و فریادزدن است. هرچه فضاهای جامعه‌ برای بروز رفتارهای غیر رسمی کمتر و کمتر شود، مردم تمایل بیشتری برای استفاده از کمترین فرصت‌ها و انجام‌دادن کارهایی دارند که فقط شاید در کارناوال‌ها می‌شود انجام داد.

3- از همان روزهایی که آقای احمدی‌نژاد به عنوان رییس جمهوری ایران قدرت را در دست گرفت، این گفته‌ی او که «دولت در کف خیابان است». این «در کف خیابان بودن» همراه با میل و اشتیاق همراهی تعدادی زیادی از مردم در کنار خود به ویژه در سفرهای استانی بود. علاوه براین ویژگی دیگر دوران او، رواج ادبیاتی غیر رسمی، به نطر برخی عامیانه، گاهی ساختارشکنانه، به تعبیر برخی «غیرمودبانه» و از نظر برخی دیگر، ناپخته و در حد یک آدم عادیِ «کف خیابان»، و نه یک ریس جمهور و یک چهره سیاسی بود. حال شاید بتوان غیر از چارچوب نظری میخائیل باختین، از دیدگاه میزان تأثیرگذاری یک دوران هشت‌ساله‌ در ریاست جمهوری احمدی نژاد برکشور هم موضوع را بررسی کرد؛ آیا آمدن به کف خیابان- آن هم به هر بهانه‌ای- همراه با ادبیات عامیانه، رفتارهای عامیانه و الفاظ عامیانه، نتیجه‌ی تأثیر این چندسال است؟

4- آنچه بعد از بازیهای تیم ملی فوتبال در خیابانهای شهرهای مختلف ما اتفاق افتاده چه در چارچوب نظریه باختین قابل برسی باشد و چه به طور ساده نتیجه‌ی رواج رفتارها و ادبیات غیر رسمی از سوی دولتی با ادبیات غیر رسمی و غیر متعارف در کشو باشد، پدیده‌ی عجیبی است. پدیده‌ای که نه عامیانه، بلکه عالمانه باید به سراغ پاسخ به چرایی آن رفت. شاید در پاسخ به این سوال باختین بتواند کمکمان کند. در این میان برخی افراد مانند تعدادی از به اصطلاح کارشناسانی که هر روز در رادیو و تلویزیون دیده و شنیده می‌شوند، ممکن است این نوع رفتارها را ناشی از عقده حقارت، کمبود شادی، عدم تربیت و جامعه‌پذیری صحیح، رفتارهای خلاف و هنجارشکن و اخلال در نظم جامعه تلقی کنند و بر همین اساس راه‌کار هم ارایه دهند! 


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک