ردپا
 

وب‌نوشته‌هاي محمدرضا پويافر
 
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 توسط محمدرضا پويافر

آدمهاي اطراف ما ٣ دسته اند: ١-محترم‏ ٢- اجبارا محترم و ٣-غير محترم

اين طبقه بندي بر اساس مفهوم واژه محترم كه يك اسم مفعول در عربي است بر مي آيد‎‌، محترم يعني «محترم داشته شده».

بر اين اساس‏‌ آدمهاي محترم انسانهايي هستند كه با احترام به ديگران‏‌، رعايت شأن و حرمت آنها سزاوار احترام متقابل از سوي انسانهاي ديگر مي شوند‎‌، پس به شايستگي «محترم» هستند.

دسته دوم آنهايي هستند كه به دليل موقعيت اجتماعي يا پست و مقام و به تبع آن، قدرتي كه دارند يك نوع احترام توأم با ترس در ميان مردم يا زيردستان خود بر مي انگيزند. روسا، مديران و مسئولان يا كارمندان ادارات  كه كار مردم به او وابسته است‏، در خيلي از موارد مي توانند از اين دسته آدمها باشند، مگر آنكه مراقبت كنند كه در ورطه اين دسته از آدمها نيفتند. چون اين طبقه از آدمها در اصل از دسته سوم-يعني آدمهاي غير محترم هستند- كه به واسطه جايگاه و پستي كه دارند‏، احترام خريده اند، غافل از اين كه احترام و عزت خريدني و گرفتني نيست،‌ بلكه دادني است. در واقع آن «حق» است كه گرفتني است و «عزت» دادني است،‌ از سوي مردم به يك انسان عزيز.

و اما دسته سوم آنهايي هستند كه به دليل آنكه براي ديگران‏‌شخصيت و حرمت آنها احترام قابل نبوده اند يا فقط براي جايگاه ها و موقعيتها و پستها احترام كرده اند‏‌، شايسته احترام نيستند،‌ پس «غير محترم اند».

خدا كند يادمان بماند كه براي محترم بودن بايد ديگران را محترم داشت، چه فقرا چه ثروتمندان، چه روسا و چه زيردستان، چه كوچك و چه بزرگ را.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 توسط محمدرضا پويافر
اینجا گردهمایی سراسری معاونان امور جوانان هلال احمر کشور است. کیش، مرکز همایش های بین المللی،  یک هوای بهاری در کنار دوستان جدید.

امروز یک روز کاری فشرده بود. ولی تجربه خوبی بود. کار کردن با مجموعه ای که کسی مثل دکتر قبادی رییس آن است، دوست داشتنی و شوق انگیز است.

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 توسط محمدرضا پويافر

زمستان 1392، مصادف با ماه صفر 1435 بود. آن روز احساس عمیقم را که «نگار خدا می خواهد که این آخرین زمستان من در بروجرد باشد. آخرین سرمای سختی که تجربه می کنم. »، نوشتم و امروز، پیش از آنکه زمستان 93 برسد، پیش از آنکه ماه صفر 1436 تمام شود، این احساس را «زندگی کردم». آن روز نزدیک‌شدن به مهرِ پدر و مادرم را حس ‌کردم و نوشتم و امروز آن را تجربه کردم.

تمام روزهای من از آغاز سال 93 تحقق وعده‌ی خدا در لحظه‌ی تحویل سال بود که « فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظیمٍ »(آل عمران، 174). از آن روز تا امروز هرچه بیشتر تحقق وعده فضل خدا را محقق دیدم و آن را تجربه کردم؛ برکت در مال، آرامش در زندگی خانوادگی، فرصت و فراغت سفر به شهرهای مختلف، اولین زیارت عتبات و حرم اباعبدالله (آن هم در فاصله ولادت مولا علی(ع) و وفات زینب(س)) و آمدن دوباره من به مجاورتِ پایتخت، بازگشت دوباره به ارتباطات علمی و کاری 3 سال پیش، نزدیکی به دوستان و اساتید و همکاران گذشته، نزدیکی به دستان مادرم، نگاه پدرم و خاک زادگاهم، تنها بخشی از وعده‌ی محقَّق خداوند بوده‌است.

و امروز من اینجا ایستاده‌ام، جایگاه خدمت به جوانان و دانشجویان فعال و دغدغه‌مند اجتماعی در استان البرز؛ در کنار دوستان و همکارانی جدید که برایم نویدبخش یک چالش کاری هیجان‌انگیز- در کنار کار معلمی و فعالیت‌های پژوهشی‌ام- هستند. چالشی که یک آزمون بزرگ الهی، یک تجربه‌ی مهم و یک سرفصل جدید در زندگی شخصی‌ام است. و این فقط بخشی از آن باران بی‌امان فضل و خیر خداوندی است که تمام وجود مرا خیس می‌کند.

از همه کسانی که در مدت سکونت و فعالیتم در بروجرد در کنارم بودند تشکر می‌کنم. از کسانی هم که کنارم نبودند تشکر می‌کنم؛ چرا که آنان به خوبی زمینه‌ساز مهاجرت من به مرکز کشور و رسیدن به جایگاه فعلی شدند.

از دوستان، اساتید و همکارانی که برایم دغدغه داشتند، نگران شدند، دعا کردند، با نگاهشان به من انرژی دادند، گاه حالشان برایم دگرگون شد و گاه چشمانشان خیس، متشکرم؛ نام‌هایی همچون برادر شریف و عزیزم دکتر اسماعیل شریفی، دوستِ دوست‌داشتنی و همیشه همراه و پشتیبانم دکتر غلامرضا تاج‌بخش، دست دعا و نذر و نیاز و انسان اخلاقیِ بزگوار حجت الأسلام عبدالواحد کرمی‌نژاد، دوست خنده‌رو، دلسوز و مهربانم دکتر حمید آسایش، همراه و یاورِ اولینِ من در بروجرد دکتر محمدرضا حسینی، دوست دور، ولی نزدیکم، دکتر مهدی مالمیر، برادر بزرگوار، قلب مهربان و دوستِ دلسوزم دکتر محمدحسین فکری، همراه صمیمی و محرم حرفهای خاصِ من، دکتر حسن‌رضا آریایی‌راد، دوست پرانرژی و صمیمی ام، سامان یوسفوند در کنار دوستان و برادرانی دیگر که مرا صمیمانه و همدلانه دغدغه مرا داشتند؛ مهندس مهرداد هدایتیان، دکتر داریوش حسنوند، دکتر سلمان کریمی و همکاران سابقم در اداره امتحانات و دفتر استعدادهای درخشان دانشگاه آیت الله بروجردی: دوست عزیزم عبدالرضا برق‌دهنده، همکار دلسوزم، غلامرضا ایمانی، بانیِ خیر بزرگ برای من، مهدی ترکاشوند و دوست گرامی آرش قدسی و تمامی اساتید و کارکنان دانشگاه آیت الله بروجردی همچون دکتر ناصر شمس بخش، معلمی که به حق اخلاق قرآنی را با منش خود می‌آموزد، یکی از آنهاست. 

از دانشجویانم که برای ارزش معلمی و جایگاه آن، خود را، زمان خود را و توان خود را هزینه‌کردند، تشکر می‌کنم. بی‌گمان امروز هم که با جوانان و دانشجویان استان البرز تعامل دارم و فعالیت‌های اجتماعی آنها را می‌بینم، یادی از دانشجویانم در بروجرد مرور می‌کنم. دانشجویان ورودی 88 و 89 و به ویژه 90 و حتی 91 رشته علوم اجتماعی، حتی بعضی از دانشجویان 92 –با وجودی که هیچ درسی با من نگذرانده‌اند، بعضی از دانشجویان رشته های حقوق، اقتصاد، ریاضی و کامپیوتر و بقیه رشته‌ها که اظهار لطف و قدردانی آنها، بخشی از خاطرات خوبِ من در بروجرد است. آنها به راستی نمونه‌ی خوبی از نسل دانشجویانِ دغدغه‌مندِ جامعه‌ای هستند که در آن، «انسان دغدغه‌مند» به گوهری کمیاب می‌ماند. 

دلتنگ هیچ چیز نیستم، جز فردای پرچالشِ پیش رو. دلتنگ هیچ چیز، جز بعضی خاطرات خوب از آدمهای خوب. معلمانِ ساده‌دل، صادق، اخلاق‌مدار و متعهد، همکارانِ دلسوز و مهربان و همچنین، دانشجویانی که نگاه‌شان، حرفهایشان، قلم‌ها و نظرات و یادداشتهایشان در ردپا از عمق باور و احترام پاک یک دانشجو حکایت دارد.

از همه‌ی آن آدمهای خوب می‌خواهم که برایم دعا کنند. دعا کنند که جایگاه فعلی برای من موجب کسب رضای خداوند، خدمتِ بیشتر به جامعه، جوانان و دانشجویانِ آن و رشد فعالیت‌های اجتماعی بشردوستانه در آن باشد،

و محلی نشود برای سوء استفاده از موقعیتم، فساد اخلاقم، زوالِ دینم و اضمحلال دغدغه‌ها و آرمان‌هایم در امتداد خیابان‌های شلوغِ روبه مدرنیته و نه آن‌که سببی شود برای قدرت طلبی، سیاست‌بازی، دروغ‌گویی و تظاهر.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم آذر 1393 توسط محمدرضا پويافر

با سلام و التماس دعا از دوستان و همراهان ختم قرآن به یاد معلم بروجردی مرحوم محسن خشخاشی؛ آخرین صفحات خوانده شده از قرآن که تا ساعت 9:00 صبح روز سه شنبه 11/9/93 در جدول زیر بروز شده، اعلام می شود. لیست جدول به ترتیب صفحات خوانده شده از قرآن مرتب شده و بنابراین صفحات باقی مانده در بین ردیف ها با رنگ سبز اعلام شده است. بر این اساس تنها 168 صفحه از دور اول ختم قرآن باقی مانده است که اگر عزیزان دقت کنند و با خودداری از خواندن صفحات تکراری از این صفحات باقی مانده قرائت کنند، امکان ورود به دور دوم، البته در صورت تمایل و مشارکت دوستان جدید، فراهم می شود. این دوره انشاء الله تا روز اربعین اباعبدالله ادامه خواهد داشت. 

یادآوری می شود برای این که صفحات تکراری نشود، لطفا صفحات جدید انتخابی را فقط در بخش نظرات همین یادداشت اعلام فرمایید.

صفحات

توضیحات

نام/ نام مستعارِ

صفحات تکراری

صفحه شروع

صفحه ختم

1

2

 

محمدرضا پویافر

 

3

10

 

سین جیم

 

10

20

 

دانشجو

صفحه 10

21

25

 

خانم مرادی

 

26

36

 

خانم عموزاده

 

37

40

 

نیسی

 

40

45

 

منصوری

صفجه 40

45

50

 

خانم غرباوی

صفحه 45

46

90

 

نوری نیک

46-51

51

51

 

خانم نادی

 

52

60

 

حیدری

-

61

61

 

دانش

61

62

81

کل جزء 4

دانش

-

91

127

 

بگری

-

128

150

 

خدابخشی

-

142

161

کل جزء 8

عبدالی

-

162

182

 

حسن پور

-

162

172

 

عزیزی

162-172

182

202

 

داوری

182

203

262

 

دانش

 

263

302

 

راه

 

صفحات باقی مانده: 303-381

382

401

کل جزء 20

دیناروند

-

صفحات باقی مانده: 402-439

440

445

 

شعبان

 

446

446

 

محمدرضا پویافر

 

447

457

 

آ.ا

 

458

490

 

شکلات تلخ

 

صفحات باقی مانده: 491-541

542

561

کل جزء 28

بگری

-

562

581

کل جزء 29

نوری نیک

-

584

604

کل جزء 30

سین جیم

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم آذر 1393 توسط محمدرضا پويافر

یک هفته از مرگ معلم مقتول بروجردی آقای محسن خشخاشی می گذرد. درست پس از روزهای درگذشت ستارگان هنر و ورزش همچون مرتضی پاشایی و غلامحسین پیروانی، حالا یک ستاره دیگر از آسمان فداکاری و معلمی خاموش شد؛ با این تفاوت که هیچ کس برای او به خیابانها نریخت، هیچ آوازی زمزمه نشد، حتی یک دقیقه از اخبار تلویزیون به او اختصاص نیافت و هیچ آهنگ پیشواز تلفن همراهی به یاد او عوض نشد.

یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد من که خود از معلمان بروجرد است از این تأسف می خورد که برای تنبیه بدنی یک دانش آموز در یک مدرسه ی کشور سر و صدای زیادی به راه افتاد، اما در عوض برای جریحه دار شدن و مخدوش شدن حرمت معلمی، آن هم با تیزی خنجرِ خشونت و ناآگاهیِ یک دانش آموز، سر و صدایی نشد.

همانطور که برخی روزنامه ها و رسانه های مکتوب کشور برای ستاره های از دست رفته هنر و ورزش دوره ختم قرآن را اجرا کردند، امروز هم در ردپا، به یاد حرمت زیرپا گذاشته شده ی معلم بروجردی آقای محسن خشخاشی و به یاد احترام و بزرگمنشیِ یک شمع، دوره قرائت قرآن اعلام می کنم. 

بر این اساس، هرکس از دوستانی که این یادداشت را می بینند یا می توانند به دیگران اطلاع دهند و تمایل دارند، یک صفحه از قرآن را به یاد این معلم دلسوز- که ذکر صفات اخلاقی او را شنیده ایم- بخوانند و ثواب آن را هدیه به روحش کنند. هرکس که داوطلب بود، شماره صفحه ای را که می خواند در بخش نظرات اعلام کند تا از خواندن صفحات تکراری توسط دیگران جلوگیری شود. بهتر است اولین نفر از اولین صفحه قرآن شروع کند تا بتوانیم به سمت یک ختم کامل قرآن حرکت کنیم. انشاء الله که مقبول درگاه خداوند باشد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم آذر 1393 توسط محمدرضا پويافر

1- طی ده روز اخیر سه چهره شاخص و ستاره های دیروز و امروز هنر و ورزش به دلیل سرطان جان خود را از دست دادند. مرتضی پاشایی، خواننده پاپ، مجید بهرامی هنرمند تئاتر و سینما و پس از آن غلامحسین مظلومی ستاره سالهای گذشته فوتبال ملی هرسه به دلیل سرطان خانواده، دوستان و تعداد زیادی از مردم را سوگوار کردند. رییس مرکز تحقیقات سرطان ایران می گوید(ایرنا، 17تیر93): ایران تقریباً بالاترین رشد سرطان را در جهان دارد.

2- امروز هرجا که پا می گذاری، رد پایی از اعتیاد هست. اعتیاد دیگر مسأله عجیب، جرم یا حتی یک برچسب خیلی منفی نیست. اعتیاد یک پدیده همه جایی است آن هم در جامعه ای که همه جای آن اعتیاد را بد می دانند.

3- طلاق که در گذشته هم ننگ خانواده و هم یک آسیب جدی بود، امروز در حال تبدیل شدن به یک اتفاق نه چندان غیرطبیعی است. امروز شاید هرکس در اعضای خانواده، خاطرات آشنایان، تجربیات خود یا اخبار رسانه ها، طلاق را مشاهده یا تجربه کرده باشد.

در نهایت، اگر از «بحران آب» که بحران اساسی جامعه ماست بگذریم. سه گانه بالا همه ما را در بر گرفته است. سه گانه ای که بیشتز از آنکه کار جدی برای آن انجام شده باشد، سوژه رسانه ها، خوراک طرح های پژوهشی پژوهشگران و بهانه ای برای ژست های متفکرانه است.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393 توسط محمدرضا پويافر
وقتی محرم می رسد یادت باشد که فقط به او فکر کنی. به این که چطور، چرا، برای چه، برای که کشته شد؟ دلت را، دستت را، پایت را، چشمانت را، لبهایت را و ذهنت را، همه و همه غرق دریای عزاداری او کنی.

وقتی اینطور می کنی، همه آن تفکرات طول سال در مورد عزاداریها، هیأتها، عزاداران، رفتارشان و انتقاد به آنها را کنار بگذار؛

به این فکر نکن که چقدر از این مردم عزادار واقعی هستند و چقدر تظاهر می کنند؟

به این فکر نکن که چقدر از تاریخ عاشورا تحریف شده و چه مقدار از واقعیت آن برای ما مانده است؟

به این فکر نکن که چقدر از عزاداریها و خیمه های عزای حسین(ع) سوء استفاده و استفاده ی ابزاری می شود؟

به این فکر نکن که چقدر امام حسین(ع) در میان ما غریب است؟

به همه اینها و بقیه انتقادهایت صرفنظر از درستی یا نادرستی آنها، فکر نکن.

خودت را همانطور که منطق، معرفت واقعی، عقل و دین تو از حسین مجسم کرده به دل مردم به میان همان عوامی که گاه از آنها انتقاد می کنی و سعی در اصلاحشان داری بزن. غرق فریاد و ناله و اشک آنها شو و لذت ببر. بقیه حرفها و نقدهایت را بگذار برای بقیه ماه های سال. اینها را هم به خودم گفتم هم به تو.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 توسط محمدرضا پويافر

در میان نظراتی که در بخش نظرات خصوصی برایم گذاشته شده، پیامی را دیدم که خیلی درسها و نکات در آن بود. با حفظ مشخصات آن دانشجوی ناشناس و حذف بخش کوچکی از متن او که موجب شناخته شدن تقریبی او می شد، آن را نقل می کنم؛ شاید که درسی باشد برای همه ما:

سلام/بازهم مهروآغازی نو/اماآغازی متفاوت/سال گذشته خیلی هاخودشون وبرای کنکورآماده می کردند/نام دانشگاه های تهران برای ادامه ی تحصیل درمقطع ارشدذکرهمه شده بود/منم مثل بقیه بودم وفکرمی کردم رتبه ی تک رقمی کنکور ومیارم واین برای همه چیزکافی است/وقتی ازدانشگاه بروجردبه دانشگاهی دیگه نقل مکان می کنی اونوقت هست که خیلی تفاوتهاروحس می کنی/
دوست دارم تجربه ی خویش رادراختیارشمابگذارم تابقیه استفاده کنند چراکه همه مثل من از راهنمایی شمااستفاده می کنند/امادوست داشتم به صورت ناشناس بنویسم/
استادبزرگواردلیل عدم موفقیت خیلی ازما دانشجویان غرورکاذبی است که داریم/شایدجایگاه انسانهافقط وفقط باغرورشان تغییرکند./گاهی دیگران رابه سخره می گیرم وگاهی ناچیزشان می شماریم/من خودنمونه ی این موضوع هستم/وقتی یکی ازدانشجویان هم ورودی ماتقاضای فراخوان دانشگاه راپرمی کردبانگاهی تمسخرآمیزوکوچک کننده به اوحرفی رازدم که اکنون می فهمم خنده ی تلخ اوازصدهاحرف بدتربود/گاهی ماظاهراپیروزیم اما///
دانشجویی ازهم ورودی های ما بودکه فقط نام دانشجوسزاوارش بود/همیشه باهمه کنارمی آمد/لبخندهمیشگی اومانع ازدیدن غمهایش می شد/ازهمه مهمتراخلاقش که نشان ازشخصیت بزرگش بود/وقتی یکی ازاساتیدازایشان تعریف می کرددلمان می خواست این دانشجونیست ونابودشود/اماالان می فهمم که چقدراشتباه کردم/وقتی چندروزپیش فهمیدم که این دانشجودچاربیماری شده وباشرایط سخت درس خوانده به خاطرتمام اذیتهایی که کردم عذاب می کشم همیشه دوست داشتم دردش راببینم اماخیلی سخت بوددیدن این لحظه/امیدوارم دراین مهرشاهدسلامتی این دانشجوباشم/ازخداوندمنان هم طلب بخشش می کنم/امیدوارم درک کنم که لبهای خندان ازچشم های گریان بیشتردردمی کشند.فهم این موضوع برای من کافی است/
مهرتان مبارک.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 توسط محمدرضا پويافر

امشب، آخرین شب پاییز دارم رادیو هفت را می بینم. همان خانم مجری برنامه کودک زمان ما مجری یک بخش مربوط به کودکان امروز و البته کودکان دهه 60 است. یاد کارتونهای آن موقع زنده شد. زمستانهای سرد، وقتی که «بعد از ظهری» بودیم، تا مدرسه مان تعطیل بشود و راهی خانه بشویم، دیگر شب شده بود. شبهای بلند زمستان بود و سرما و یک کاپشن شمعی که به زور تا زیر کمرم را می پوشاند. مدرسه ما آن طرف چهار راه بود و خانه مان این طرف چهار راه. سر چهار راه یک مغازه تعمیرگاه تلویزیون بود. یک تلویزیون بزرگ را - که مثل همه تلویزیونهای موقع سیاه و سفید بود- را پشت شیشه رو به پیاده راه گذاشته بود که همیشه روشن بود. مدرسه ما در شیفت عصر ساعت 5 تعطیل می شد. اما کارتون چوبین هم ساعت 5 شروع می شد. در نتیجه در بهترین حالت، چند دقیقه ای از چوبین را از دست می دادم. این بود که گاهی سر چهار راه می ایستادم و کارتون را از قاب شیشه مغازه تعمیرگاه می دیدم. خوب یادم است که قسمت آخر آن را هم که چوبین «برونکا» را شکست داد از پشت شیشه همان مغازه دیدم. بعد از آن هم چه در تلویزیون و چه در صحنه جامعه به ندرت دیدم که چوبین برونکا را شکست دهد. آخر می دانید، برونکا یک موجود غول پیکرِ ترسناک بود که اصلاً حوصله دردسرهای موجوداتی مثل چوبین را نداشت.

اول مهر، روز خاطرات روزهای مدرسه به همه دانش آموزها و دانشجوهای دیروز و امروز مبارک. مبارک نه برای وارد شدن به کلاس درس و آموزش و این جور حرفها؛ بلکه برای دیدار دوباره آنها دوستشان دارید و فرصت ساختن خاطراتی که تا همیشه ی زندگی برایتان می ماند.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم تیر 1393 توسط محمدرضا پويافر

1-بعد از بازی تیم ملی با بوسنی و آن باخت 3-1، شاید کمتر کسی فکرش را می کرد که مردم بازهم به خیابانها بریزند، اما ریختند. اگر تا قبل از این تصور می شد که فقط در مناسبتها و شادیهای خاص است که مردم به خیابانها می آیند، اما حالا می بینیم که فقط یک بهانه برای دیدن تعدادی زیادی از مردم در خیابان کافی است.

2-باختین نظریه پرداز مشهور مفهومی دارد به نام کارناوالی شدن فرهنگ.

کارناوال عبارت است از: جشن های خیابانی که گاه چند شبانه روز به درازا می کشد و آمیخته با زندگی روزمره عوام است. باختین کارناوال را در مقابل جشن های رسمی و حکومتی می داند. کارناوال با از میان بردن و نادیده انگاشتن مناسبات رسمی اجتماع و قوانین و هنجارها با زبانی بی پرده و گستاخانه خود را به نمایش می گذارد.

در کارناوال ادبیات غیر رسمی و مردمی فرصت می یابد که در متن رسمی و هنجارمند جامعه که توسط ساختارها و قوانین رسمی باز تولید می شود، رخنه کند و به صورت مقاومت در مقابل آن خود را عرضه کند.کارناوال ،رهایی یافتن از گفتمان مسلط و نظام های سیاسی و قواعد و قوانین هایشان می باشد. بنابراین از نظر باختین کارناوالی شدن نوعی تسخیر عرصه‌ی عمومی فرهنگ از سوی مردم- یعنی سازندگان اصلیِ فرهنگ- است. بر این اساس، هرچند برخی، «کارناوالی‌شدن» را امری منفی و یک آسیب برای جامعه می‌دانند، اما بررخی دیگر همچون خودِ باختین برعکس، آن را مظهر، جلوه و نمودِ عرضه‌اندام فرهنگ غیر رسمی در مقابل فرهنگ رسمی و دیکته‌شده‌ی جامعه می‌داند. هرچه در یک جامعه شکالف بیشتری بین فرهنگ رسمی(آنچه از سوی دولت عرضه می‌شود) و فرهنگ غیر رسمی(آن بخش از فرهنگ که «عرف» نام دارد) بیشتر شود، تمایل مردم برای استفاده از هر فرصتی- حتی بازیِ باخته‌ی تیم ملی در برابر بوسنی-برای ریختن به خیابان و راه انداختن کارناوال شادی بیشتر می‌شود. به این معنا کارناوال، فرصتی برای جمع‌شدن، خندیدن، بوق‌شدن، فحش‌دادن!، و فریادزدن است. هرچه فضاهای جامعه‌ برای بروز رفتارهای غیر رسمی کمتر و کمتر شود، مردم تمایل بیشتری برای استفاده از کمترین فرصت‌ها و انجام‌دادن کارهایی دارند که فقط شاید در کارناوال‌ها می‌شود انجام داد.

3- از همان روزهایی که آقای احمدی‌نژاد به عنوان رییس جمهوری ایران قدرت را در دست گرفت، این گفته‌ی او که «دولت در کف خیابان است». این «در کف خیابان بودن» همراه با میل و اشتیاق همراهی تعدادی زیادی از مردم در کنار خود به ویژه در سفرهای استانی بود. علاوه براین ویژگی دیگر دوران او، رواج ادبیاتی غیر رسمی، به نطر برخی عامیانه، گاهی ساختارشکنانه، به تعبیر برخی «غیرمودبانه» و از نظر برخی دیگر، ناپخته و در حد یک آدم عادیِ «کف خیابان»، و نه یک ریس جمهور و یک چهره سیاسی بود. حال شاید بتوان غیر از چارچوب نظری میخائیل باختین، از دیدگاه میزان تأثیرگذاری یک دوران هشت‌ساله‌ در ریاست جمهوری احمدی نژاد برکشور هم موضوع را بررسی کرد؛ آیا آمدن به کف خیابان- آن هم به هر بهانه‌ای- همراه با ادبیات عامیانه، رفتارهای عامیانه و الفاظ عامیانه، نتیجه‌ی تأثیر این چندسال است؟

4- آنچه بعد از بازیهای تیم ملی فوتبال در خیابانهای شهرهای مختلف ما اتفاق افتاده چه در چارچوب نظریه باختین قابل برسی باشد و چه به طور ساده نتیجه‌ی رواج رفتارها و ادبیات غیر رسمی از سوی دولتی با ادبیات غیر رسمی و غیر متعارف در کشو باشد، پدیده‌ی عجیبی است. پدیده‌ای که نه عامیانه، بلکه عالمانه باید به سراغ پاسخ به چرایی آن رفت. شاید در پاسخ به این سوال باختین بتواند کمکمان کند. در این میان برخی افراد مانند تعدادی از به اصطلاح کارشناسانی که هر روز در رادیو و تلویزیون دیده و شنیده می‌شوند، ممکن است این نوع رفتارها را ناشی از عقده حقارت، کمبود شادی، عدم تربیت و جامعه‌پذیری صحیح، رفتارهای خلاف و هنجارشکن و اخلال در نظم جامعه تلقی کنند و بر همین اساس راه‌کار هم ارایه دهند! 


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک