امروز
که عاشوراست، تا شب که سینه میزنی و نذری میدهی و عزاداری میکنی، باید به خیلی
چیزها در ذهن خودت شک کنی.
شک که
میدانی حسین کیست و چرا کشته شد؟
شک کن
که میدانی اگرعاشورا نبود چه میشد؟
شک کن
که تو دوستدار حسینی؟ شک کن که حسین را آنطور که باید، عزاداری میکنی؟
شک کن
که ما همه آنچه میکنیم شایسته نام حسین است؟
شک کن
که مصداق امروزی عاشورا و طرفین جنگ عاشورایی در دنیای امروز ما همانهایی باشند که
میگوییم.
شک کن
که یزید و شمر و شبثبن ربعی و عمرسعد امروز را شناختهایم.
شک کن
که یاران امروزین حسین، حر و حبیب امروز را شناختهایم.
شک
کن. به همه آنچه تا امروزِ عمرت برای محرم کردهای شک کن. به همه آنچه که اسمش را
عزاداری گذاشتهای شک کن.
از
این شک، تمام هیبتی که در لباس سیاهِ عزای حسین میساختیم باید فرو بریزد.
تا
بفهمی که آنچه کردهای چه کسری از آنچه نکردهای است؟ آنچه شناختهای چقدر با آنچه
واقعیت است، مطابقت دارد؟
تا
عشق خودش را نشان دهد. خودش را به خودت ثابت کند.
وقتی
فکر میکنی عاشق کسی هستی، گاهی لازم میشود که از اول آنچه از هیبتِ-شاید پوشالی-
عشقت ساختهای را خراب کنی و دوباره بسازی. و باز ببینی که آنچه از این بنا دوباره
ساخته شده، آیا با آن بنای اول یکی هست؟
شک به
همه اینها که کنی، احتمالاً به یک چیزهایی میرسی که این شک خرابش نمیکند و فرو
نمیریزد؛
یک حس
دوست داشتن سادهی حسین و یارانش،
حس
دردی که در تمام بدنت مینیشند وقتی که یادت میآید حسین در یک چنین روزی، از ظهر
به بعد یک یک یارانش را پیش چشم خود غرق خون دید.
یک یک
خانواده خود را کشته دید؛ حتی نوزادی که شمشیر نداشت و فقط سلاح او گریه بود. ولی
شامیان به نوزادی که سلاحی جز گریه نداشت رحم نکردند.
به
همه چیز که شک کنی هنوز مطمئنی که میدانی تشنه سر کردن در بیابانی که فقط آفتاب،
سایبان توست یعنی چه؟ تشنه جنگیدن روبروی کسانی که چندین برابر تو اند یعنی چه؟
تنهایی
یعنی چه؟ تنهایی به دست نامردمانی افتادن که تنهاماندگان را بیشتر رنج میدهند
یعنی چه؟ تو هنوز میدانی که کشته شدن و قطعه قطعه شدن برادر را دیدن یعنی چه؟ میتوانی
درک کنی که بدی دنیا را با تمام سیاهیاش دیدن چه حسی دارد؟ میبینی که «اینجا آخر
دنیاست» یعنی چه؟ آخر دنیا، آخر مردم بیشرم، آخر مردم بیحیا، آخر مردم ناشنوا و
نابینا و آخر مردم نفهم.
شک به
اینها که گفتم دیگر غیر ممکن است. پس حالا که بعد از شک به همه چیز، به نقاطی غیر
قابل شک رسیدهای. باز دوباره همه آنچه را شک در زهنت فرو ریخته دوباره بساز. خشت
به خشت آن را دوباره بنا کن. ببین که اشتباه نکنی. یک خشت آن را نباید به هوس، به
تکرار، به رقابت و رقابتزدگی، به منفعتطلبی، به روزمرگی و مناسکزدگی و حتی به
احساسزدگی اشتباه بگذاری.
«شناختِ»
درست تو مقدمهی زندگی درستِ توست. تصویرِ حسین را در ذهنت دوباره بکش. تصویر
عاشورا و ظهر عاشورا را. این تصویر را قاب بگیر و بزن به اتاقت. هر روز که بیدار
میشوی، نگاهت به این تصویر میافتد و یادت میآید که چه باید بکنی.
امروز
عاشوراست. عاشورای پاییزی سال 1391