ردپا
 

وب‌نوشته‌هاي محمدرضا پويافر
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393 توسط محمدرضا پويافر
وقتی محرم می رسد یادت باشد که فقط به او فکر کنی. به این که چطور، چرا، برای چه، برای که کشته شد؟ دلت را، دستت را، پایت را، چشمانت را، لبهایت را و ذهنت را، همه و همه غرق دریای عزاداری او کنی.

وقتی اینطور می کنی، همه آن تفکرات طول سال در مورد عزاداریها، هیأتها، عزاداران، رفتارشان و انتقاد به آنها را کنار بگذار؛

به این فکر نکن که چقدر از این مردم عزادار واقعی هستند و چقدر تظاهر می کنند؟

به این فکر نکن که چقدر از تاریخ عاشورا تحریف شده و چه مقدار از واقعیت آن برای ما مانده است؟

به این فکر نکن که چقدر از عزاداریها و خیمه های عزای حسین(ع) سوء استفاده و استفاده ی ابزاری می شود؟

به این فکر نکن که چقدر امام حسین(ع) در میان ما غریب است؟

به همه اینها و بقیه انتقادهایت صرفنظر از درستی یا نادرستی آنها، فکر نکن.

خودت را همانطور که منطق، معرفت واقعی، عقل و دین تو از حسین مجسم کرده به دل مردم به میان همان عوامی که گاه از آنها انتقاد می کنی و سعی در اصلاحشان داری بزن. غرق فریاد و ناله و اشک آنها شو و لذت ببر. بقیه حرفها و نقدهایت را بگذار برای بقیه ماه های سال. اینها را هم به خودم گفتم هم به تو.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 توسط محمدرضا پويافر

در میان نظراتی که در بخش نظرات خصوصی برایم گذاشته شده، پیامی را دیدم که خیلی درسها و نکات در آن بود. با حفظ مشخصات آن دانشجوی ناشناس و حذف بخش کوچکی از متن او که موجب شناخته شدن تقریبی او می شد، آن را نقل می کنم؛ شاید که درسی باشد برای همه ما:

سلام/بازهم مهروآغازی نو/اماآغازی متفاوت/سال گذشته خیلی هاخودشون وبرای کنکورآماده می کردند/نام دانشگاه های تهران برای ادامه ی تحصیل درمقطع ارشدذکرهمه شده بود/منم مثل بقیه بودم وفکرمی کردم رتبه ی تک رقمی کنکور ومیارم واین برای همه چیزکافی است/وقتی ازدانشگاه بروجردبه دانشگاهی دیگه نقل مکان می کنی اونوقت هست که خیلی تفاوتهاروحس می کنی/
دوست دارم تجربه ی خویش رادراختیارشمابگذارم تابقیه استفاده کنند چراکه همه مثل من از راهنمایی شمااستفاده می کنند/امادوست داشتم به صورت ناشناس بنویسم/
استادبزرگواردلیل عدم موفقیت خیلی ازما دانشجویان غرورکاذبی است که داریم/شایدجایگاه انسانهافقط وفقط باغرورشان تغییرکند./گاهی دیگران رابه سخره می گیرم وگاهی ناچیزشان می شماریم/من خودنمونه ی این موضوع هستم/وقتی یکی ازدانشجویان هم ورودی ماتقاضای فراخوان دانشگاه راپرمی کردبانگاهی تمسخرآمیزوکوچک کننده به اوحرفی رازدم که اکنون می فهمم خنده ی تلخ اوازصدهاحرف بدتربود/گاهی ماظاهراپیروزیم اما///
دانشجویی ازهم ورودی های ما بودکه فقط نام دانشجوسزاوارش بود/همیشه باهمه کنارمی آمد/لبخندهمیشگی اومانع ازدیدن غمهایش می شد/ازهمه مهمتراخلاقش که نشان ازشخصیت بزرگش بود/وقتی یکی ازاساتیدازایشان تعریف می کرددلمان می خواست این دانشجونیست ونابودشود/اماالان می فهمم که چقدراشتباه کردم/وقتی چندروزپیش فهمیدم که این دانشجودچاربیماری شده وباشرایط سخت درس خوانده به خاطرتمام اذیتهایی که کردم عذاب می کشم همیشه دوست داشتم دردش راببینم اماخیلی سخت بوددیدن این لحظه/امیدوارم دراین مهرشاهدسلامتی این دانشجوباشم/ازخداوندمنان هم طلب بخشش می کنم/امیدوارم درک کنم که لبهای خندان ازچشم های گریان بیشتردردمی کشند.فهم این موضوع برای من کافی است/
مهرتان مبارک.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 توسط محمدرضا پويافر

امشب، آخرین شب پاییز دارم رادیو هفت را می بینم. همان خانم مجری برنامه کودک زمان ما مجری یک بخش مربوط به کودکان امروز و البته کودکان دهه 60 است. یاد کارتونهای آن موقع زنده شد. زمستانهای سرد، وقتی که «بعد از ظهری» بودیم، تا مدرسه مان تعطیل بشود و راهی خانه بشویم، دیگر شب شده بود. شبهای بلند زمستان بود و سرما و یک کاپشن شمعی که به زور تا زیر کمرم را می پوشاند. مدرسه ما آن طرف چهار راه بود و خانه مان این طرف چهار راه. سر چهار راه یک مغازه تعمیرگاه تلویزیون بود. یک تلویزیون بزرگ را - که مثل همه تلویزیونهای موقع سیاه و سفید بود- را پشت شیشه رو به پیاده راه گذاشته بود که همیشه روشن بود. مدرسه ما در شیفت عصر ساعت 5 تعطیل می شد. اما کارتون چوبین هم ساعت 5 شروع می شد. در نتیجه در بهترین حالت، چند دقیقه ای از چوبین را از دست می دادم. این بود که گاهی سر چهار راه می ایستادم و کارتون را از قاب شیشه مغازه تعمیرگاه می دیدم. خوب یادم است که قسمت آخر آن را هم که چوبین «برونکا» را شکست داد از پشت شیشه همان مغازه دیدم. بعد از آن هم چه در تلویزیون و چه در صحنه جامعه به ندرت دیدم که چوبین برونکا را شکست دهد. آخر می دانید، برونکا یک موجود غول پیکرِ ترسناک بود که اصلاً حوصله دردسرهای موجوداتی مثل چوبین را نداشت.

اول مهر، روز خاطرات روزهای مدرسه به همه دانش آموزها و دانشجوهای دیروز و امروز مبارک. مبارک نه برای وارد شدن به کلاس درس و آموزش و این جور حرفها؛ بلکه برای دیدار دوباره آنها دوستشان دارید و فرصت ساختن خاطراتی که تا همیشه ی زندگی برایتان می ماند.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم تیر 1393 توسط محمدرضا پويافر

1-بعد از بازی تیم ملی با بوسنی و آن باخت 3-1، شاید کمتر کسی فکرش را می کرد که مردم بازهم به خیابانها بریزند، اما ریختند. اگر تا قبل از این تصور می شد که فقط در مناسبتها و شادیهای خاص است که مردم به خیابانها می آیند، اما حالا می بینیم که فقط یک بهانه برای دیدن تعدادی زیادی از مردم در خیابان کافی است.

2-باختین نظریه پرداز مشهور مفهومی دارد به نام کارناوالی شدن فرهنگ.

کارناوال عبارت است از: جشن های خیابانی که گاه چند شبانه روز به درازا می کشد و آمیخته با زندگی روزمره عوام است. باختین کارناوال را در مقابل جشن های رسمی و حکومتی می داند. کارناوال با از میان بردن و نادیده انگاشتن مناسبات رسمی اجتماع و قوانین و هنجارها با زبانی بی پرده و گستاخانه خود را به نمایش می گذارد.

در کارناوال ادبیات غیر رسمی و مردمی فرصت می یابد که در متن رسمی و هنجارمند جامعه که توسط ساختارها و قوانین رسمی باز تولید می شود، رخنه کند و به صورت مقاومت در مقابل آن خود را عرضه کند.کارناوال ،رهایی یافتن از گفتمان مسلط و نظام های سیاسی و قواعد و قوانین هایشان می باشد. بنابراین از نظر باختین کارناوالی شدن نوعی تسخیر عرصه‌ی عمومی فرهنگ از سوی مردم- یعنی سازندگان اصلیِ فرهنگ- است. بر این اساس، هرچند برخی، «کارناوالی‌شدن» را امری منفی و یک آسیب برای جامعه می‌دانند، اما بررخی دیگر همچون خودِ باختین برعکس، آن را مظهر، جلوه و نمودِ عرضه‌اندام فرهنگ غیر رسمی در مقابل فرهنگ رسمی و دیکته‌شده‌ی جامعه می‌داند. هرچه در یک جامعه شکالف بیشتری بین فرهنگ رسمی(آنچه از سوی دولت عرضه می‌شود) و فرهنگ غیر رسمی(آن بخش از فرهنگ که «عرف» نام دارد) بیشتر شود، تمایل مردم برای استفاده از هر فرصتی- حتی بازیِ باخته‌ی تیم ملی در برابر بوسنی-برای ریختن به خیابان و راه انداختن کارناوال شادی بیشتر می‌شود. به این معنا کارناوال، فرصتی برای جمع‌شدن، خندیدن، بوق‌شدن، فحش‌دادن!، و فریادزدن است. هرچه فضاهای جامعه‌ برای بروز رفتارهای غیر رسمی کمتر و کمتر شود، مردم تمایل بیشتری برای استفاده از کمترین فرصت‌ها و انجام‌دادن کارهایی دارند که فقط شاید در کارناوال‌ها می‌شود انجام داد.

3- از همان روزهایی که آقای احمدی‌نژاد به عنوان رییس جمهوری ایران قدرت را در دست گرفت، این گفته‌ی او که «دولت در کف خیابان است». این «در کف خیابان بودن» همراه با میل و اشتیاق همراهی تعدادی زیادی از مردم در کنار خود به ویژه در سفرهای استانی بود. علاوه براین ویژگی دیگر دوران او، رواج ادبیاتی غیر رسمی، به نطر برخی عامیانه، گاهی ساختارشکنانه، به تعبیر برخی «غیرمودبانه» و از نظر برخی دیگر، ناپخته و در حد یک آدم عادیِ «کف خیابان»، و نه یک ریس جمهور و یک چهره سیاسی بود. حال شاید بتوان غیر از چارچوب نظری میخائیل باختین، از دیدگاه میزان تأثیرگذاری یک دوران هشت‌ساله‌ در ریاست جمهوری احمدی نژاد برکشور هم موضوع را بررسی کرد؛ آیا آمدن به کف خیابان- آن هم به هر بهانه‌ای- همراه با ادبیات عامیانه، رفتارهای عامیانه و الفاظ عامیانه، نتیجه‌ی تأثیر این چندسال است؟

4- آنچه بعد از بازیهای تیم ملی فوتبال در خیابانهای شهرهای مختلف ما اتفاق افتاده چه در چارچوب نظریه باختین قابل برسی باشد و چه به طور ساده نتیجه‌ی رواج رفتارها و ادبیات غیر رسمی از سوی دولتی با ادبیات غیر رسمی و غیر متعارف در کشو باشد، پدیده‌ی عجیبی است. پدیده‌ای که نه عامیانه، بلکه عالمانه باید به سراغ پاسخ به چرایی آن رفت. شاید در پاسخ به این سوال باختین بتواند کمکمان کند. در این میان برخی افراد مانند تعدادی از به اصطلاح کارشناسانی که هر روز در رادیو و تلویزیون دیده و شنیده می‌شوند، ممکن است این نوع رفتارها را ناشی از عقده حقارت، کمبود شادی، عدم تربیت و جامعه‌پذیری صحیح، رفتارهای خلاف و هنجارشکن و اخلال در نظم جامعه تلقی کنند و بر همین اساس راه‌کار هم ارایه دهند! 


نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 توسط محمدرضا پويافر

شاید بعضی از دوستان که در سفر جامعه پژوهان حضور نداشتند، دلیل آن را تبعیض بین دانشجویان بدانند. اما دلیل مهم این موضوع محدود فضا، امکانات و شرایط بود. در عین حال امکان تکرار برنامه های مشابه به تقاضای اعضای دانشجویی دیگر، همچنان وجود دارد.


نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 توسط محمدرضا پويافر

از آخرین روزی که یک سفر گروهی را مدیریت کردم چند سالی می گذرد. یکی از آن آخرین سفرها سفری برون استانی به لرستان بود- در حالی که خودم در لرستان نبود. و امروز که در لرستان هستم، سفر گروهی دیگری را مدیریت کردم. سفرهای قبلی در چارچوب یک فعالیت NGO و سفر امروز، سفری در چارچوب یک موسسه پژوهشی. این بار موسسه جامعه پژوهان بهانه ای شد تا جمعی دانشجویی را به بازدید از اجتماع روستایی اطراف بروجرد ببریم. فرق دیگر این سفر با سفرهای قبلی بودن خانواده دار شدن من، بودن همسر و فرزندم در کنار من بود. 

سفر خوبی بود. آفتاب+باران+کمی ابر+همسرم+امیرحسین+آتش و هیزم+دانشجوهای خوب+یک روز خاص. 

 بعد از تعویق در برنامه ی دوهفته پیش، این سفر کوتاه دقیقاً همزمان با روز معلم شد. و من شاید تنها معلمی باشم که روز معلم را -با وجود آن که جمعه بود- در میان دانشجوهایش جشن گرفت. 

زود گذشت. زودتر از تمام لحظه های تکراری. و این یعنی این که این روز اصلاً یک روز تکراری نبود. وقتی یک روز زود می گذرد یعنی روز خوبی است. شاید این در ذات خوبی است که زود می گذرد.


نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط محمدرضا پويافر

عجله دارم و با سرعتی بیشتر از شرایط معمول مسیر را طی می کنم تا به محل کارم برسم. خروجیِ میدانِ آخر از پشت سر به یک پژو نزدیک می شوم. راننده جوانی است که یک لحظه در حال صحبت کردن و خندیدن از آینه بغل خود نگاهی به ماشین پشت سری خود - که ماشین من است- نگاهی می اندازد، گویی که می خواهد شرایط اطراف را برانداز می کند.  در صندلی عقب ماشینش خانم جوانی نشسته که او هم در حال حرف زدن با راننده جوان و خندیدن است. ظاهراً آن ماشین یک ماشین کرایه مثل آژانس است. در عرض چند ثانیه ذهنیتی در فکرم قوت می گیرد که بین آن راننده آژانس و یک خانم جوان که نسبتی با هم ندارند، چه رابطه ای هست که باید با هم بگویند و بخندند. چند ثانیه هم بیشتر طول نمی کشد که بتوان جواب این ذهنیت خودم را بدهم و آن را «خفه» کنم. 

با همان سرعت قبلی در حال ادامه مسیر هستم. دارم به دانشگاه نزدیک می شوم. به این فکر می کنم که این روزها چقدر مثل گرگها -شاید هم مثل روباه هایی- شده ام که اطرافم زندگی می کنند. یادم می آید که امروز صبح نماز صبحم قضا شد، شاید به همان دلیل آدم بودنم هم!


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 توسط محمدرضا پويافر

حتی اگر روزهای اول فروردین باشد و حتی اگر دمای شهرهای مختلف کشور تحت تأثیر توده هوای سرد، کاهش پیدا کرده باشد، قصه‌ی کویر چیز دیگری است. هوای آنجا هیچ وقت در روزهای نوروز سرد نیست. نهایتِ آن نسیمی می شود که صورتت را نوازش می دهد. یکی از همان روزهای اول سال جدید و روزهای آخر تعطیلات بود. داخل ماشین خودم نشسته بودم و منتظر بودم تا برادرم از جایی که رفته بود برگردد و فوراٌ به مقصد بعدی برای یک کار اداری حرکت کنیم. خیابان خلوت بود. آن هم خلوتیِ سرِ ظهرِ یک روز تعطیلِ نوروز. از شیشه ماشینم، ماشین‌های دیگرو آدم‌هایی را که رد می‌شدند تماشا می‌کردم. از این سالهایی که جامعه‌شناسی خوانده ام، یک چیزهایی یادگرفته ام تا با کمک آنها تماشای آدمها و ماشین‌ها را چاشنی یک – مثلاً- تحلیل اجتماعی یا جامعه شناختی کنم. همینطور در حال فکر کردن به همه چیز و از جمله اتفاقاتی بودم که بیرونِ شیشه‌ی ماشینم داشت رخ می‌داد. از کنار و پشت سرم، آرام آرام یک پژوِ آردی وارد قاب شیشه‌ ماشینم شد. پشت پژو، یک جوان خوش اندام داشت ماشین را که روشن نمی‌شد هول می‌داد. اما با زوری که او می زد ماشین به اندازه کافی دور نگرفت و روشن نشد. همزمان کسی از درونم پیشنهاد کرد که از ماشین پیاده شوم و کمک کنم: شاید دو نفری با کمک آن جوان بتوانی ماشین را هول بدهید و روشن شود. کسی دیگری از همان دورنم! گفت: آنقدر وقت نداری که این کار را بکنی. الأن برادرت می‌آید و باید فوراً راه بیفتی. درگیر این مناظره با خودم بودم که یک موتور با دو پسرِ جوان روی آن، از پشت سرم وارد این صحنه شدند. همزمان با مناظره با خود، داشتم به لباس و تیپِ موی این دو نگاه می‌کردم، هنوز ذهنم نتوانسته بود برداشت خاصی از ظاهر آن دو داشته باشد یا در مورد آنها پیش داوری کند. موهایشان را با یک مدل روز که اسمش را نمی دانم آرایش کرده بودند و یکی از آنها تیشرت کوتاهی هم پوشیده بود(از همانها که ...). تا رفتم مناظره با خودم را به نتیجه برسانم، آن موتور ایستاد. هردو پسر پیاده شدند و به کمک جوانی آمدند که داشت ماشین را هول می‌داد. واقعیت این بود که آنها مناظره‌ای با خودشان نداشتند که بخواهند در کمک کردن به آن راننده برای روشن‌شدن ماشینش تردید کنند.

برادرم آمد سوار شد. به سرعت حرکت کردم. کمی جلوتر پژو آردی کنار زده بود و راننده آن پیاده شده بود و داشت بررسی می کرد که چرا مایشنش روشن نمی شود. آن دو جوان هم ایستاده بودند و همراه با راننده و آن جوان داشتند مشکل را بررسی می‌کردند. اما مناظره من با خودم؛ نفهمیدم چند-چند شد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 توسط محمدرضا پويافر

 "حجت الأسلام روحاني‌نژاد" معاون فرهنگي و تبليغ سازمان تبليغات اسلامي گفت: اين سازمان هيچگونه برنامه‌اي با عنوان مراسم عزاداري دهه اول و دهه دوم فاطميه ندارد. فقط سه روز اول جمادي الثاني برنامه داريم!

معاون فرهنگي و تبليغ سازمان تبليغات اسلامي، در آستانه فرا رسيدن ايام فاطميه اول و شهادت حضرت زهرا(س) در نشست مديران تبليغات اسلامي شهرستان هاي چهار محال و بختياري در شهرکرد گفت: طبق روايات مستند موجود، سنت، عرف و تأکيد مراجع عظام تقليد، مراسم سوگواري آن حضرت فقط در سه روز اول ماه جمادي الثاني برگزار خواهد شد.
حجه الاسلام روحاني نژاد با تاکيد بر اهميت ساماندهي مراسم عزاداري حضرت فاطمه زهرا(س) در روزهاي اول تا سوم جمادي الثاني افزود: اين سازمان هيچگونه برنامه اي با عنوان مراسم عزاداري دهه اول و دهه دوم فاطميه ندارد.
منبع: خبرگزاري ابنا

در زمانه‌ای که برخی با استعداد بسیار زیاد و ظاهراً! با دغدغه‌ی دین، مداوم دهه‌ی جدید توالید می کنند و بر دهه‌های ساخته شده پیشین می افزایند، مداوم این سوال در ذهن من می گذرد که دهه سازی های جدید مذهبی که بسیاری از آنها هیچ بنیانی در سنت پیامبر(ص) و ائمه(ع) ندارند؛ چه زمینه‌های شکل‌گیری، ترویج و چه کارکردهای اجتماعی دارد؟ اما فارغ از این سوال، آنچه مسلم است این که ده‌های نوظهور، مانند دهه «محسنیه» که مقارن با بشارتهای شادی در اوایل ربیع الأول است و همچنین دو دهه برای ایام فاطمیه، بیش و پیش از آنکه ترویج دین در جامعه باشد، روند دو قطبی‌شدن جامعه‌ی ایرانی را دامن می‌زند. دو قطبی‌ای که در یک سوی آن طیفی خاص از دینداران قرار دارند و در سوی دیگر آن کسانی قرار دارند که در مقابل این «غم‌ناک‌سازیِ دینی» موضعی تقابلی گرفته و هرچه بیشتر از دین دور می شوند. 

در این میان آنچه رخ می‌دهد رشد روند عرفی‌شدن(سکولاریزاسیون) جامعه‌ی به ظاهر دینی و آنچه مغفول می‌ماند، نیاز جامعه‌ی امروزِ ایرانی به ظرفیت‌های هرچه بیشترِ شادی‌ساز، در عینِ دینی ماندن و مقید ماندن به چارچوبهای ارزشی است. در کنار این‌ها، صدا و سیمایی قرار دارد که با توجه به نیاز جامعه و مردم به شادی و نشاط، تنها در روزهای اصلیِ و مناسبت‌های عزای دین(و نه دهه‌های نوظهور) اقدام به تهیه و پخش برنامه های شاد می‌کند. رسانه ملی تنها در همان روز‌های اصلی عزا، رنگ و بوی برنامه‌ها را متناسب با مناسبتِ آن می‌کند. در مقابل، برخی دیگر از نهادها و سازمانهای رسمی، به صراحت از این نوع دهه‌سازی‌ها دفاع می‌کنند. 

نتیجه‌ی این وضعیت، جامعه‌ای است که در آن برخی لباس سیاه می‌پوشند، برخی دیگر شادی و جشن را انتخاب می‌کنند و در حالتِ سوم، برخی از همان‌ها که لباس عزار بر تن دارند و شبها در مجالس روضه عزاداری می‌کنند، روزها ایام را به هم تبریک می‌گویند، موسیقی شاد گوش می‌کنند و برنامه‌های طنز تلویزیونی تماشا می‌کنند. این یعنی این که جامعه‌ی دو قطبی، دوقطبی‌بودن خود را در ارزشها و رفتارهای کنشگران نیز نشان می‌دهد؛ «زایش آدمهای دوقطبی در جامعه‌ی دوقطبی». در این میان، موضعِ دولت و گفتمان رسمیِ آن، بازهم-مثل بسیار از مسایل دیگر- سکوت  و شجاع نداشتن در اعلام یک رویه‌ی رسمیِ مورد تأیید خود است.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 توسط محمدرضا پويافر

فاطمه فقط 18 سال داشت که بی‌پدر، با زمانه‌ی نامرادِ برضدِ پدر مبارزه کرد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که با زمینِ معاند با همسر مقابله کرد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که رخ به رخِ شبه مردانِ زمان، مجادله و ظلم آنها را به آنها یادآوری کرد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که 4 فرزند پاک را آماده‌ی حضورِ موثر در جامعه کرد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که که سیلی خورد اما تعظیم نکرد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که به جایِ درِ نیم‌بازِ نیم‌ساخته، در مقابل تجاوز بیگانگان به حریمِ علی ایستادگی کرد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که به سرگرمی‌های زنانه‌ی زنانِ زمانه‌ی خویش دلخوش نکرد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که به جای دلخوشی، درد خرید و به این خرید افتخار کرد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که از زمان حیات خود، حتی به حیای لباس خود در زمان مرگ و دفنِ خود فکر کرد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که پیش‌بینیِ توطئه‌ی ناکسان را کرد و قبرش را آشکار نکرد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که زخمهایش را پای زندگی و باورهایش قربانی کرد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که الگوی همه زنان و حتی مردان پیر و جوان شد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که در شهره‌ی عالم شدن، بر همه‌ی آنها که در تمام عمر به دنبال شهرت بودند، سروری کرد.

فاطمه فقط 18 سال داشت که در حجاب ماند اما بر پسِ حجاب‌ها اثر گذاشت.

فاطمه فقط 18 سال داشت که فاطمه شد.


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک