X
تبلیغات
ردپا

ردپا
 

وب‌نوشته‌هاي محمدرضا پويافر
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم خرداد 1392 توسط محمدرضا پويافر

آدمها به طور کلی سه دسته اند: 

اولین دسته  آنها که می فهمند و درد فهمیدن تمام وجودشان را مچاله می کند؛ چون دردی است که نمی توانند آن را فریاد کنند. 

دسته دوم آنهایی هستند که می فهمند ولی اساسا فکر می کنند که همه آنچه که می بینند عین زیبایی و همان چیزی است که باید باشد. 

و دسته سوم کسانی هستند که می فهمند اما خود را به نفهمیدن می زنند. این دسته ی سوم واقعاً زندگی خوب و راحتی دارند. در جاهای مختلف به عنوان کارشناس! دعوت می شوند و حرفهایی موافق یا مخالف اعتقادشان را به عنوان کارشناس ارایه می کنند(و پولش را می گیرند). این گروه هم پول خوب به دست می آورند، هم زندگی راحتی دارند، هم هیچ احساس دردی ندارند و هم انسانهای دانشمندی به نظر می رسند... دانشمندانی بدون برچسب.

و خدا از قلبهای ما بهتر خبر دارد ... 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 توسط محمدرضا پويافر
مدتها بود فرصت نکرده بودم با خیال راحت، بدون عجله ناشی از کار و قدم زنان همراه امیرحسین به پارک بروم. عصر بود. میدان نزدیک خانه را شخم زده بودند. شاید می خواشتند در آن چیزی بکارند؛ چیزی شبیه نام! یا خیر و نیکی! کسی چه می داند که آنها چه می خواستند بکارند. توی پارک خیلی شلوغ بود. یکی با دوست دخترش یک گوشه‌ای که آنها را نبینند قلیانی گرفته بود و در کنج عاشقانه (یا توهم عاشقانه) خود دوستش را شریک حرفهای نگفته اش می کرد. گروهی دیگر مثل من بچه هایشان را آورده بودند که در پارک بگردانند. آن طرف‌تر تعدادی دختر و پسر داشتند والیبال بازی می کردند. اینجا خبری از تفکیک نبود. چند دختر جوان هم داشتند به یاد بچگی‌هایشان سرسره بازی می‌کردند. نمی دانم باید به قول نظریه پردازان مطالعات فرهنگی به این کار می گفتم «تجربه مقاومت در برابر محیط» یا به قول مردم کوچه و بازار بگویم «جلف بازی». همه چیز ظاهرا در دنیای آدمها روبه راه بود. اما مجالی برای کنکاش بیشتر نبود که ببینم این ظاهری است یا واقعی. ولی از خودم که خبر داشتم.

هوا ابری بود. بدجوری ابری بود. هوای دلم هم ابری بود. صدای نفسهایم را با هر قدمی که برمی داشتم خودم هم می شنیدم. تنها چیزی که لبخند مرا عمیقاً به خودش خیره نگه می داشت، بازی و خنده‌ی امیرحسین در استخر توپ بود. دلم برای صداهای از ته دل که فریاد بزنند در گوشهای کر تنگ شده بود. احساس خفگی می کردم. انگار کسی گلویم را گرفته و نمی گذارد تا حرفهایم را بزنم. آن کس را می شناختم ولی نمی توانستم کاری بکنم. حداقل فعلاً. ای کاش می توانستم با تمام قدرت مثل همان قدیم‌تر‌ها، آن سالها که جسارتم تمام قد ایستاده بود و فریاد می‌زد، محکم به صورتش بزنم. آنقدر محکم که به جای همه سرخی که به صورتها تحمیل کرده، صورتش سرخ شود و از آن خون بزند.

دلم برای خودم تنگ شده است. هوای اینجا خیلی وقت است که ابری است.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 توسط محمدرضا پويافر

این چند ساله هر وقت که آمارهای اعلامی از سوی صدا و سیمای ملی را در مورد افزایش میزان سفرهای نوروزی می‌شنویم، این سوال ایجاد می شود که اگر مردم این همه از مشکلات اقتصادی گلایه و شکایت دارند، پس چطور هر سال به تعداد مسافران افزوده می شود؟ این سوال مشابه سوالی است که در مورد افزایش تعداد زایران عتبات و یا ثبت نام کنندگان برای حج عمره نیز پیش می‌آید. در این میان صدا و سیما پیدا و پنهان در میان اخبار مربوط به آمار سفرهای نوروزی، این ذهنیت را منتقل می کند که وضع مردم آنقدرها هم که بعضی‌ها القا می‌کنند، بد نیست؛ بلکه چه بسا خوب و رو به راه است. تأثیر این جهت‌دهی رسانه‌ای آنقدر زیاد است که گاهی خودمان هم باورمان می شود که اوضاعمان خیلی خوب است و شاید بی خود نق می‌زنیم. اما نگاهی دقیق‌تر به واقعیت‌های موجود جامعه می‌تواند چند فرضیه مهم و قابل بررسی را پیش رویمان آورد:

1-     1- با تغییرات فرهنگی و اجتماعی در جامعه، امروزه «سفر» یک نیاز در زندگی خانواده‌های ایرانی تلقی می‌شود. بر این اساس، همانطور که داشتن داشتن تلویزیون رنگی برای هر خانواده ایرانی یک نیاز اولیه تلقی می‌شود، خانواده‌هایی که تا همین چند سال پیش باید تمام عمر را در حسرت یک سفر کوتاه و پرمشقت زیارتی به مشهد منتظر می‌ماندند، در عید نوروز، شهرهایی جدید را برای مسافرت و بازدید انتخاب می‌کنند. نگاهی به اطرافیان و دوستان و آشنایانمان و مقایسه با گذشته کافی است تا ببینیم که چطور همین افراد طبقه متوسط و متوسط به پایین که تا دیروز مسافت رفتن برای آنها یک برنامه فراغتی لوکس به حساب می‌آمد، امروز حتماً طور برنامه‌ریزی می‌کنند تا در صورت امکان آنها هم به یک سفر نوروزی بروند. نیازهای جدید، حتی خانواده‌های با وضعیت اقتصادی نه چندان مطلوب را نیز برای برآوردن، تحت فضار قرار می‌دهند. مثلاً ببینید که چطور با وجود افزایش قیمت زیاد پسته و آجیل، همچنان آجیل، جزو جدایی‌ناپذیر دید و بازدیدهای عید بود.

2- 2- در سالهای اخیر(به ویژه حدود یک دهه گذشته) مهاجرت‌های درون‌کشوری نیز به موازات مهاجرت به خارج افزایش یافته است. برخی به دلیل اشتغال در شهری دیگر و برخی به دلیل ازدواج، ساکن دایمی شهری غیر از شهر زادگاه و محل سکونت قبلی خود می‌شوند. این افرادعموماً دست کم سالی یک بار و آن هم در آغاز سال نو برای دیدن خانواده به شه خود می‌روند و این یعنی سفر به شهر و کاشانه‌ی خود. واقع وقتی یک زوج جوان که هریک متولد یک شهر متفاوت از کشور هستند در شهری دیگر از ایران زندگی میکنند، به طور طبیعی ممکن است برای دیدن خانواده‌ی پدری و فامیل به شهر خود سفر کنند. همچنین وقتی کسی به تنهایی برای کار به شهری دیگر سفر کرده حداقل در نوروز به دیدن خانواده‌ی خود می‌رود. در این میان مسافرت های نوروزی دانشجویان غیر بومی به شهر خود را حذف کرده ایم، چون سالهاست که تحصیل در شهری دیگر در کشور وجود داشته و نمی‌تواند سهمی در افزایش تعداد سفرهای نوروزی در چند سال اخیر داشته باشد.

3-     3- سومین عامل محتملِ دخیل در افزایش آمار سفرهای نوروزی سال 92 که بر حسب نفر/سفر اعلام می‌شود، تغییر الگوی سفرهای برون‌شهری مردم است. در واقع طولانی‌تر شدن برنامه‌های سفر که از چند شهر یا چند استان می‌گذرد، می‌تواند به جای آنکه برای هر فرد، یک نفر/ سفر ثبت کند، به ازای هر استانی که این فرد از آن عبور می کند، یک نفر سفر ثبت نماید. به عنوان نمونه اگر فردی بر اساس الگوی سنتی یک شهر خاص را برای مسافرت انتخاب می‌کرد، در نتیجه یک واحد نفر/ سفر به ازای مسافرت نوروزی او به آمار اضافه می‌شد. اما اگر همین فرد در سفر نوروزی سال 92 یک تور سفرکه در آن چند شهر در برنامه‌ی بازدید قرار دارند، بگنجاند، چند نفر سفر دیگر هم به سهم او از آمار سفرهای نوروزی افزوده خواهد شد.

نکته قابل توجه نهایی این است که با تغییر مقاصدی که مردم به طور سنتی بیشتر انتخاب می‌کردند(مقاصدی مانند مشهد و شمال کشور)و ایجاد تنوع بیشتر در سفرهای آنان، دیگر مانند گذشته، این فقط شهرهای مذهبی نیستند که پذیرای تعداد زیادی مسافر می‌شوند. بر همین اساس است که آمار سفرهای انجام شده به شهرهایی همچون شیراز، اصفهان، بندرعباس، نیز تا این حد قابل ملاحظه رسیده است. البته در مقابل این تنوع بخشی به سفرها، رسانه‌های داخلی به ویژه صدا و سیما و همچنین برخی مسئولان سعی داشتند تا به نوعی القا کنند که پرمخاطب‌ترین مقاصد سفرها، مقاصد و شهرهای مذهبی بودند. به همین دلیل بود که شهر قم نیز همواره در ردیفهای اول بیشترین میزبانی از مسافران نوروزی اعلام می‌شد. این در حالی بود که مسلم است قم به دلیل قرار داشتن در تقاطع مسیرهای مهمی برای گذر بین استانهای غربی و شرقی یا شمال و جنوبی، همواره به عنوان یک محل گذر و نه لزوماً یک مقصد اصلی برای سفر، تعداد زیادی از مسافران را به روی خود می‌بیند. البته تأکید به جنبه‌های مثبت مذهبی ماهیتاً مثبت است، اما نه به هر بهایی و به هر روشی از جمله دروغ. روشن است که دروغ، نفاق می‌آفریند و نفاق بی اعتمادی به افراد و نهادهای دروغ‌گرو را.

در هر حال، اشاره‌ی کلی بالا به بخشی از عوامل موثر بر ایجاد افزایش آمار سفرهای نوروزی در قالب سه محور، می‌بینیم که این افزایش در آمار سفرها لزوماً دلالت بر وضعیت خوب اقتصادی مردم ندارد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 توسط محمدرضا پويافر

حال اکه نزدیک آغاز سال نو می خواهی از بهار بنویسی، دلت، دستت قلمت، اصلا همه جایت! یک جوری می لرزد. آخر امسال بهار هم مثل خیلی چیزهای دیگری که قبل از این سیاسی شده بودند، سیاسی شده است. شاید باید این را هم به حساب بصیرت سیاسی ایرانیان گذاشت؛ آخر ایرانی‌ها کلاً در کار بصیرت سیاسی هستند. در نتیجه همه چیزشان، فکر کردنشان، غذاخوردنشان، درس خواندنشان، سیاستهای فرهنگی‌شان، لباسشان، ریششان، چادر و روسری و مقنعه‌شان و بالاخره بهارشان، همه سیاسی است و بصیرت سیاسی در آن موج می زند.

«بهار» که تا پارسال کلمه‌ای بود که آدم را یاد تازگی، سبزی و زیبایی به خصوص در پیوند با آغاز سال جدید می‌انداخت، امسال ما را یاد شعار رییس حمهوری در انتهای سخنرانی روز 22 بهمن در میدان آزادی می اندازد؛ یاد جشنواره ملی صدای بهار، یاد اسفندیار رحیم مشایی و یاد ... .

 بگذریم.

یاد این می افتم که پیش از این خیلی چیزهای دیگر هم سیاسی شده بود: سرود یار دبستانی من، رنگ سبز و حتی «الله اکبر».

وسط این بحثهای سیاسی یاد این می افتم که بعضی چیزها هم بود که هیچ وقت سیاسی نشد و سیاسی نبود. یاد دانشجوی سوخته‌ام که احتمالا سال نو را در بیمارستان آغاز خواهد کرد. یاد دانشجویانی که شاید برای رفتن به خانه خود با احساسی دوگانه روبرو بودند؛ از یک طرف اشتیاق رفتن بود و از یک طرف دلهره ی دیدن دوباره ی دردهایی که نمی خواستند ببینند. یاد اشک های همان دانشجویانی که بعضی مواقع آنقدر تمرکزت را بهم می ریزند و ناآگاهانه رفتار می کنند که می خواهی بی خیالشان بشوی؛ ولی نمی شود که بشوی. یاد این سوال که چه کردیم برای این همه درد؟

با یا بی همه این یادآوری‌ها سال نو می آید و از ما، از روی خاطراتمان عبور می کند. بهار چه سیاسی و چه غیر سیاسی، چه با پسته کیلویی 60 هزار تومان و چه بدون آن- خواه آن را برای فخر فروشی در پراید خورده باشی یا در حضور مهمانان عید- می آید و می رود. بهار امسال با بوی همیشگی اش، دوباره می آید. هرچند امسال علاوه برآن بوی همیشگی- بوی سبزی و تازگی و گل- بوهای دیگری هم می دهد. بهار امسال انگار بوی شکلات می دهد؛ بوی عبای شکلاتی.

حس و حال در هم آمیخته از تجربه های متفاوت، بوهای عجیب که گاه هیجان آدم را برای دیدن اتفاقاتی که قرار است در این بهار بیفتد تقویت می کند و دردهای به جا مانده از زمستان، احساس جالبی به ما می دهد. احساسی که به همان احساس مورد انتظارِ همیشگی برای یک شروع دوباره در سال نو خیلی نزدیک است. احساسی همراه با انرژی گرفتن برای تلاش یک ساله جاده زندگی، همراه با تمام اشتباهات، نقاط قوت و تجربه‌های جدیدی که در سال نو خواهیم داشت. سال نو مبارک.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام بهمن 1391 توسط محمدرضا پويافر

این روزها به ریتم و محتوای موسیقی ای که از رادیو و تلویزیون که دقت میکنی که نکته را خوب درک می کنی: رابطه معنادار ریتم موسیقی های صدا و سیمای ملی با وضعیت اقتصادی جامعه و مردم.در حالت عادی- مثلا همین چند ماه پیش که اوضاع اقتصادی اینقدر به هم ریخته نبود- معمولا هرنوع ریتم شادی به بهانه ی شاد کردن مردم از رادیو و تلویزیون پخش نمی شد. اما حالا که هم وضع اقتصادی مردم خوب نیست، هم اوضاع اقتصاد کشور نابسامان است و بین مسئولان کشور دعواست، انگار لازم است به ضرباهنگ ریتمیک انواع موسیقی مردم شاد شوند یا حواسشان از این اوضاع پرت شود. شاید هم حواسشان از فکر کردن به این مسایل اجتماعی به فکر کردن به حرکات موزون متوجه شود.!!! در هر حال این رابطه فرضی که به نظر آمده را می توان بررسی کرد: رابطه معکوس بین ریتم تند موسیقی در رسانه ملی و وضع اقتصادی مردم، به طوری که هرچه وضع اقتصادی بدتر، ریتم تندتر برای حرکاتی موزون بیشتر و بر عکس. در واقع حرکات موزون همچون تریاکی است که کمک می کند بی خیالِ همه چیز بشوی و به یاد گذشته برقصی، یا به امید آینده ای که به آن امید داری. شاید که باز اوضاع عوض شود. دعا کن.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط محمدرضا پويافر

اعتقاد به آخر الزمان و کسانی که به نوعی به این مفهوم اعتقادت دارند، همیشه متهم به خرافه گرایی بوده اند. اما رخدادی که همین تازگیها اتفاق افتاد نشان داد که چقدر شرایط می تواند متفاوت باشد.

طبق پیشگویی که به اعتقادات اقوام «مایا» در آمریکای جنوبی برمیگردد دوره پنجم دنیا در روز 21 دسامبر 2012 (جمعه 1 دی 1391) می گیرد(باید پایان میگرفت)، همه چیز نابود می شود و پس از آن زمان دوره ششم خود را آغاز می کند. نکته جالب این که با نزدیک شدن به ایت روز، بسیاری از مردم کشورهای غربی و به اصطلاح پیشرفته دنیا، با انواع تدابیر عجیب و غریب از جمله ساختن و تدارک دیدن پناه گاه های خاص، خود را آماده ی این رو می کردند.

این موضوع نشان داد دنیایی که مدعی عقل گرایی کامل و رد هرنوع ماوراء اطلبیعه گرایی در زندگی است، چطور در مواقع خاص، باور درونی خود به نقش و تأثیر ماورا ءاطلبیعه و عوامل غیر مادی را علنی می کند.

از طرف دیگر، همین جهانی که پیروان ادیان به خصوص ادیان بزرگی همچون اسلام را به خرافه گرایی متهم می کنند، رفتاری کاملاً خرافه گرایانه نشان می دهند.

جالب اینجاست که همزمان، وقتی در غرب دنیا، تعدادی از مردم و حتی مقامات کشورها در تدارک برای رویارویی با حوادث پایان دنیا بودند، مردمی از این سوی جهان، یعنی ایران- و البته سایر مردم عمدتاً شیعه- برای این پیشگویی لطیف همی ساختند و به آن می خندیدند. اما چرا؟

پاسخ این سوال را می توان در ریشه اعتقادی آخرالزمانی دانست که از نظر بسیاری از مردم مغرب زمین یک خرافه است: اعتقاد به مهدویت.

طبق اعتقادات شیعه حتی اگر یک روز از عمر زمین باقی مانده باشد، منجی موعود ظهور و زمین را پر از عدل می کند. بر مبنای این اعتقاد، تاریخ ظهور نامشخص است و کسی نیز از آن خبر ندارد جز خداوند. یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد من می گفت که مادربزرگش که سواد هم ندارد- یک روز قبل- با شنیدن پیشگویی پایان دنیا در 21 دسامبر آن را غیر ممکن دانسته است، چرا که اگر حتی یک روز از زمین مانده باشد، حضرت مهدی ظهور میکند. پس غیر ممکن است که جمعه (1 دی) دنیا تمام شود.

اعتقاد به مهدویت، اعتقاد به پایان جهان قبل از ظهور منجی را رد می کند. بنابراین، یک کارکرد این اعتقاد، مقابله با خرافه ی پایان پیش بینی پذیر جهان است. چرا که اولا زمان پایان دنیا را کسی نمی داند و دوم این که قبل از پایان زمین، منجی موعود باید ظهور کند و این حتمی است.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط محمدرضا پويافر

امروز که در شلوغی کارهایم سری به ایمیلهایم زدم، یک داستان، یک روایت متن مفید از دوستانم دیدم. جواب این سوال که «این ساختار است که ما را می سازد یا ما خود هستیم که رفتار خودمان را شکل می دهیم» ما را به همان مسأله مهم جامعه شناسی یعنی «ساختار یا عاملیت فردی؟» می کشاند. مناسب دیدم که این متن زیبا را که ما را به تفکر دوباره درباره این مسأله سوق می دهد عینا نقل کنم. با تشکر از دوستی که این متن را برای من ایمیل کرد:

حكايت من ، تو ، او
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا !

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت !

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود !

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید !

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم و دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرده و دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود !

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی؛ کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه !
برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود !

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند !

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است !!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است !!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من، تو، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟

هر روز از كنار مردمانی می گذریم كه یا من اند یا تو و یا او ؛
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن اوست...

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 توسط محمدرضا پويافر
روز دوشنبه 21 آذر نشست تخصصی با عنوان «جامعه شناسی عاشورا» در سالن همایش دانشگاه آیت الله بروجردی به همت انجمن علمی علوم اجتماعی و دفتر انجمن جامعه شناسی ایران در این دانشگاه برگزار شد. علاوه بر من همکار گرامی آقای دکتر شریفی هم در این نشست سخنرانی داشتند و در نهایت به سوالات حضار پاسخ داده شد.
فایل های صوتی این نشست را از لینک های زیر می توانید دانلود فرمایید. توضیح این که سه فایل نخست شامل سخنرانی ها و سایر فایلها شامل پرسش و پاسخ ها می باشند.
بخش نخست   
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 توسط محمدرضا پويافر

مدت زیادی از بحث های داغ درباب فیلم جدایی نادر از سیمین گذشته است. اما اخیرا آقای رائفی پور که در موضوعات مختلفی سخنرانی کرده و شهرت زیادی به دست آورده دست به نقد این فیلم زده است. ایشان با اظهار داشته تاکنون منتظر مانده که کسی نقد درست و کاملی از این فیلم بکند، اما چون کار شایسته ای در این مورد نشده، خودش دست به این کار زده است. نقدی که ایشان انجام داده هم به لحاظ محتوا و هم به ویژه به لحاظ روشی محل اشکالات زیادی است.

باتوجه به ضرورت توانمندی دانشجویان علوم اجتماعی و جامعه شناسی به تحلیل و بررسی روشمند، برنامه ای برای درس جامعه شناسی ارتباطات پیش بینی کردم که در آن دانشجویان با روش نقد آثار فرهنگی به شیوه صحیح آشنا شوند. بر این اساس نخست در یک جلسه بعد از دیدن دوباره فیلم جدایی نادر از سیمین، نقد و تحلیلی اجتماعی هرچند به صورت کوتاه از آن انجام شد. در جلسه بعد که همین دیروز در کلاس انجام شد، نقدِ آقای رائفی پور در مورد این فیلم، نقد شد. بنابراین موضوع جلسه دوم، نقدِ نقد دائفی پور در باره این فیلم بود. هدف از این کار نه دفاع از اصغر فرهادی و نه کوبیدن شخصیت آقای رائفی پور، هیچ یک نبود. در عین حال تلاش شد تا نشان داده شود که نقد آثار فرهنگی از جمله فیلم نیاز به تخصص و تحصیلات در حوزه جامعه شناسی یا مطالعات فرهنگی دارد- یعنی همان ملزوماتی که آقای رائفی پور از آن برخوردار نیست. بنابراین منظور از این بحث کلاسی نشان دادن شأنیت تخصص و لزوم تخصص گرایی برای بررسی یک موضوع، از جمله محتوای یک فیلم است.

در اینجا بخشی از نقد خود در مورد این فیلم در جلسه نخست که به دفاع از واقعیت پردازی در فیلم پرداخته شده برای دانلود قرار داده شده است.

در نقدِ نقد رائفی پور نیز بر اساس هفت نکته اساسی که پیش زمینه نقد تخصصی آثار فرهنگی است، بخش کوچکی از نقاط ضعف و اشکالات موجود در نقد آقای رائفی پور در مورد فیلم جدایی نادر از سیمین مورد اشاره قرار گرفته است. فایل صوتی این بحث انشاء الله طی چند روز آینده برای دانلود قرار داده خواهد شد.

پیشاپیش از همکاری دانشجویانی که فایل ضبط شده خود را در اختیار قرار دادند تشکر و از کیفیت پایین صدا که به دلیل ضبط با تلفن همراه و ابزارهای غیر حرفه ای است، عذر خواهی می کنم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم آذر 1391 توسط محمدرضا پويافر
امروز که عاشوراست، تا شب که سینه می‌زنی و نذری می‌دهی و عزاداری می‌کنی، باید به خیلی چیزها در ذهن خودت شک کنی.

شک که می‌دانی حسین کیست و چرا کشته شد؟

شک کن که می‌دانی اگرعاشورا نبود چه می‌شد؟

شک کن که تو دوست‌دار حسینی؟ شک کن که حسین را آنطور که باید، عزاداری می‌کنی؟

شک کن که ما همه آنچه می‌کنیم شایسته نام حسین است؟

شک کن که مصداق امروزی عاشورا و طرفین جنگ عاشورایی در دنیای امروز ما همانهایی باشند که می‌گوییم.

شک کن که یزید و شمر و شبث‌بن ربعی و عمرسعد امروز را شناخته‌ایم.

شک کن که یاران امروزین حسین، حر و حبیب امروز را شناخته‌ایم.

شک کن. به همه آنچه تا امروزِ عمرت برای محرم کرده‌ای شک کن. به همه آنچه که اسمش را عزاداری گذاشته‌ای شک کن.

از این شک، تمام هیبتی که در لباس سیاهِ عزای حسین می‌ساختیم باید فرو بریزد.

تا بفهمی که آنچه کرده‌ای چه کسری از آنچه نکرده‌ای است؟ آنچه شناخته‌ای چقدر با آنچه واقعیت است، مطابقت دارد؟

تا عشق خودش را نشان دهد. خودش را به خودت ثابت کند.

وقتی فکر می‌کنی عاشق کسی هستی، گاهی لازم می‌شود که از اول آنچه از هیبتِ-شاید پوشالی- عشقت ساخته‌ای را خراب کنی و دوباره بسازی. و باز ببینی که آنچه از این بنا دوباره ساخته شده، آیا با آن بنای اول یکی هست؟

شک به همه این‌ها که کنی، احتمالاً به یک چیزهایی می‌رسی که این شک خرابش نمی‌کند و فرو نمی‌ریزد؛

یک حس دوست داشتن ساده‌ی حسین و یارانش،

حس دردی که در تمام بدنت می‌نیشند وقتی که یادت می‌آید حسین در یک چنین روزی، از ظهر به بعد یک یک یارانش را پیش چشم خود غرق خون دید.

یک یک خانواده خود را کشته دید؛ حتی نوزادی که شمشیر نداشت و فقط سلاح او گریه بود. ولی شامیان به نوزادی که سلاحی جز گریه نداشت رحم نکردند.

به همه چیز که شک‌ کنی هنوز مطمئنی که می‌دانی تشنه سر کردن در بیابانی که فقط آفتاب، سایبان توست یعنی چه؟ تشنه جنگیدن روبروی کسانی که چندین برابر تو اند یعنی چه؟

تنهایی یعنی چه؟ تنهایی به دست نامردمانی افتادن که تنهاماندگان را بیشتر رنج می‌دهند یعنی چه؟ تو هنوز می‌دانی که کشته شدن و قطعه قطعه شدن برادر را دیدن یعنی چه؟ می‌توانی درک کنی که بدی دنیا را با تمام سیاهی‌اش دیدن چه حسی دارد؟ می‌بینی که «اینجا آخر دنیاست» یعنی چه؟ آخر دنیا، آخر مردم بی‌شرم، آخر مردم بی‌حیا، آخر مردم ناشنوا و نابینا و آخر مردم نفهم.

شک به اینها که گفتم دیگر غیر ممکن است. پس حالا که بعد از شک به همه چیز، به نقاطی غیر قابل شک رسیده‌ای. باز دوباره همه آنچه را شک در زهنت فرو ریخته دوباره بساز. خشت به خشت آن را دوباره بنا کن. ببین که اشتباه نکنی. یک خشت آن را نباید به هوس، به تکرار، به رقابت و رقابت‌زدگی، به منفعت‌طلبی، به روزمرگی و مناسک‌زدگی و حتی به احساس‌زدگی اشتباه بگذاری.

«شناختِ» درست تو مقدمه‌ی زندگی درستِ توست. تصویرِ حسین را در ذهنت دوباره بکش. تصویر عاشورا و ظهر عاشورا را. این تصویر را قاب بگیر و بزن به اتاقت. هر روز که بیدار می‌شوی، نگاهت به این تصویر می‌افتد و یادت می‌آید که چه باید بکنی.

امروز عاشوراست. عاشورای پاییزی سال 1391


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک